هوای اسفند..هوای دوباره از نو نوشتن..برمی گردم آیا؟
اعتبار
دلم نتگ نوشتن شده است. نه وقتی است و نه حوصله ای ولی تا دلت بخواهد حرف برای گفتن. نوشتنم نمی آید. شاید از وقتی که این خانه را رسما یه نام زدم و بعد آدمها آمدند، خواندند..تحسین کردند...عتابم زدند..یا حتی دچار شدند. من را از اول به این ها کاری نبود. غریتی میخواستم که خودم را در آن کلمه کنم تا کسی هم اگر خواست در غربتش قرینم شود و همین جور غریبه باشیم و دچار نا معلوم همدیگر...که نشد... می بینی دلم گرفته است..خیال نوشتنش است اما دوباره ترس عتاب یا دچار..سخت است. بسیار فکر کرده ام که اسبایم را جمع کنم به نا کجا آبادی دیگر. اما دلم نمی آید. پاگیر اینجا شده ام. پاگیر این همه حرفهای دلی که توی آرشیو چا مانده است. پاگیر تمام احساسهایی که کشفشان کردم. نوشیدمشان. سوگشان را چشیدم و بسیار گذشت تا رهایشان کزدم. رهایشان کردم؟ می بینی نمی گذارد ننویسم. آمده نشسته روی همه واژه هایم و می خواهد ثبت شود. می خواهد مثل همه آنهایی که نوشته شدند و به تاریخ من پیوستند اغتبار بگیرد. اما ترس من پنهانش می کند. بی پروایی ام را کجا رها کرذم...
غربت
غربت یعنی جایی که آدم حساب تاریخ تولد کسان و دوستانش از دستش در می رود.
هبروت
با بیشتر آدمها که حرف می زنم وقتی می فهمند پیشه ام نجوم و اختر فیزیک است، با چشمانی گرد شده و چهره ای مشتاق سوالهایی از کیهان و ستاره می پرسند و آخر سر می گویند که نجوم علاقه ی دوران کودکیشان بوده و همیشه دوستش داشتند. با خودم قکر میکنم یعنی جایی در زندگی، همه این آدمها پا روی علاقه کودکیشان گذاشته اند و بزرگ شده اند. اما من چه؟ هنوزم آیا در هپروتم؟..
بازی
خدا می داند که من چقدر عاشق بازی کردنم و هم از این روست که زمین و زمان مرا به بازی می گیرند!
شعر
“این ترک نیست به رخسارهی ما”،
آینه گفت.
- “چین پیری است…”
تو گفتی
“… که به سیمای شماست!”
بغض او پر شد و در چشم زلالش ترکید:
- “از غم تست شیاری که به پیشانیِ ماست!”
روی برگرداندی و اندوه تو بر گونه چکید
چشم گریان تو بر چهرهی دیوار افتاد
پاره سنگی چو دل از سینهی او بیرون جست
پیش پای تو فروآمد و از کار افتاد.
-” آه دیوار…”
تو گفتی
“چه شد آن سایهی من…
… که شبی ماه به رخسار تو رقصانیدش؟”
-” نیست افسوس!”
سر از شرم به پایین انداخت،
خندهی بیسبب ماه نخندانیدش…
روی گرداندی و، تصویر تو در آب نشست:
-” برکه جان! کیست؟”
تو پرسیدی و او هیچ نگفت.
-” میشناسی تو مرا؟”
باز تو پرسیدی و، ماه…
… رفت و ابر آمد و تصویر ترا پاک نهفت!
اشک گرم تو فرود آمد و بر گونه چکید
اشک گرمی که در او شادی و غم پنهان بود
“آب” و “آیینه” و “دیوار” ترا میجستند
دل من نیز به سودای تو سرگردان بود
همه را دیدی و نام منت از خاطر رفت
همه را خواندی و تصویر من از دل راندی
پاریا بودم و چون سوختم از آتش قهر
مشت خاکسترم از خشم بر آب افشاندی
چون گل ماه که پرپر کندش پنجهی موج
غنچهی یاد تو پرپر شد و بر خاک نشست
دل من، آینهای بود و پر از نقش تو بود
دیگر آن آینه کز نقش تو پر بود، شکست!
نادر نادرپور
