قرمه سبزی با طعم ایران

کمتر از دو هفته دیگر برمی گردم "ایران". وقتی ذهنم به کلمه ایران می رسد مکث می کند. کمی طول می کشد تا خوب مزه مزه اش کنم انگار که مفهومش با این چند ماه دوری برایم تغییر کرده باشد. درست مثل تغییر مزه ی قرمه سبزی یی که فرسنگها دورتر از خانه در خانه ی دوستی گاهی نصیبم می شود. آن را میان گفتگوها و حرفها و خبرها مثل یک غذای تکراری روزمره نمی خورم. قرمه سبزی اینجا تن ناز و خوش آب و رنگ در حالیکه تمام ترکیباتش از کتاب آشپزی مستندی بیرون آمده بعد از به هم امدن روی صفحه گرمی که چون گازهای ایرانی اصلا شعله ای ندارد در زمانی مقرر، آرام و خونسرد اما خواستنی و با اعتماد به نفس در سکوت و خمیازه کشان سر سفره می نشیند. دندانهایم روی تکه های گوشت و سبزی و لوبیایش مکث می کند. با مزه ی هر کدام از خودم می پرسم چند منزل یا چند روز یا چند حادثه با خانه ام فاصله دارم. اما تمام این فکرها دردسته بندی غذاهای ایرانی به خورشت ها و کباب ها و آش ها برای هم صحبتی غیر ایرانی گم می شود.
قرمه سبزی ایران اما شلوغ و پر سر وصداست. از اول صبح بوی پیاز داغ و بعد صدای سوت زود پزش چهار خانه آن طرف را خبر می کند. بعد بوی جادویی سبزی ها و افزودن لیمو عمانی و در پایان ساعاتی طولانی قل قل کنان روی گاز می جوشد تا تمام فکرها، رازها و گفتگوهای زنی که آن را هم می آورد را هلپی در خود بکشد و دوباره بغرد. در نهایت در زمانی که اصلا قابل پیش بینی نیست و در هیچ کتابی نوشته نشده  وتنها جزو اسرار آشپزی زنی است که از صبح حرفها و رازهایش را درآن پنهانی ریخته وپاییده، پرماجراو آشفته، رنگ به رنگ از ترسها و نگرانیها یا امیدها و شادی های زن سر سفره می نشیند و وقتی می شنود که "عجب لعابی!" پوفی می کند و در سکوت می خوابد. خواب آن مزه می شود در دهان تو و فکر می شود در ذهن تو از دل مشغولی های زنی که آن را هم آورده است. انگار که تمام آشفتگی های ترافیک عصرگاهی، خاطره ی یک روز کباب ماهی شمال در سالهایی دور زندگی دو نفره، بلاتکلیفی بعد از یک سال استخدام آزمایشی، خنده های شاد روز جشن فارغ التحصیلی، نگرانی های زیاد شدن کرایه خانه، اضطراب امتحان ریاضی فردا، دیر شدن کادوی زایمان دختر همسایه و اولین هدیه ی بعد از آشنایی را در آن ریخته باشد.
اینجا هم که باشی مفهوم ایران می شود منشور کورش و پرسپلیس و انقلاب 1979 و جنگ ایران و عراق و تیترهای درشت خبرگزاری ها با مراجعی مستند. اما وقتی می گویی "می خواهم برگردم ایران"، دوباره می شود ترافیک عصر تهران. چایی با بیسکوییت سلامت، نامه های بی جواب اداری و بد اخلاقی منشی، مهمانی های گرم اما طولانی فامیل، هزار سوال و نظریه و هیچ جواب در گپ های دوستانه و روی همه ی اینها همیشه گردی از دلتنگی.

ادامه مطلب   
نویسنده : فرزانه ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸


بیم امید

آخر چه می شود گفت این روزها!! این روزها فقط می خوانم و می بینم و گاهی چیزی این داخل می ترکد برای دقیقه ای تنها. اگر غم تنها باشد می ترکد و جاری می شود سر صبر. اما غم نیست شاید. بیشتر عجز است و ترس و خشم. توی گودی چشمهای گرد شده ام اشک و غم با هم می خشکد. ترسم از خشکیدن امید است.

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٠


روایت

١-    دیماه گذشته از تز دکتریم دفاع کردم. مدتی بعد از آن براساس اطلاعیه ای که دانشگاه شهید بهشتی برای جذب هیات علمی داده بود یک کپی از مقاله هایم و شرح حال علمی و نامه ای با مضمون درخواست همکاری برای گروه فیزیک بهشتی آماده کردم و در یک روز فرح بخش اما سرد و برفی به دانشگاه بهشتی رفتم. مدیر گروه فیزیک آن زمان دکتر غفوری بود. در اتاقش باز بود خودش همچنان که کار ارباب رجوع را راه می انداخت از سمتی به سمت دیگر اتاق می رفت ومی آمد و پرونده هایش را مرتب می کرد. موقع ثبت نام بود یا ترمیم که حسابی سرش شلوغ بود. در آن آشفته بازار فرصتی یافتم تا خودم را معرفی کنم و مدارکم را تحویلش بدهم. همین طور که داشت مقالاتم را ورق می زد و دنبال هیچ چیز بین شان نمی گشت از گرایشم پرسید و وقتی گفتم اختر فیزیک همین طور که داشت مقاله هایی که دستش داده بودم را با دست سبک سنگین می کرد گفت: خانم! حیف این استعداد و وقت نبود که رفتی اختر فیزیک کار کردی؟ اگر این مقاله هاتو به یه سبزی فروش بدی نیم کیلو سبزی بهت می ده؟ اما اگر برق مغازشو قطع کنی زود صداش در می آد و می آد جلو پات می ایسته". ایشان نزدیک به ده دقیقه به من مشاوره دادند که بقیه حرفهاشان نیز از همین دست بود. در نهایت با بی میلی کاغذهای من را روی انبوه دیگر درخواست ها گذاشتند ومن با چهره ای در هم رهسپار شدم. تا الان هیچ جواب رد و قبولی در جواب درخواستم در یاقت نکرده ام.
٢-   دیماه گذشته از تز دکتریم دفاع کردم. دو روز بعد از آن مطابق با اطلاعیه جذب هیات علمی دانشگاه صنعتی شریف هرآنچه مدرک لازم بود (کپی مقالات، نسخه ای از تز دکتری، شرح حال علمی و ...) آماده کردم و به دفتر دانشکده تحویل دادم. گروهی که در آن کار می کردم به نیروی جدید نیاز داشت. رییس دانشکده می دانست که گروه مربوطه به همکار نیاز دارد. استادهای دانشکده بارها به صورت رسمی و غیر رسمی تایید کرده بودند که این گرایش نیاز به همکار جدید دارد. در اطلاعیه جذب هیات علمی دقیقا به این گرایش اشاره شده بود. به غیر ازمن کسی برای این گرایش درخواست نداده بود. من تا الان هیچ جوابی در جواب نامه تقاضای همکاری ام دریافت نکردم.
٣-  من شهریور ماه گذشته براساس اطلاعیه گروه اخترقیزیک دانشگاه پاریس 6  برای یک دوره ی پسا دکتری تنها یک شرح حال علمی باه آدرسی که داده یودند ایمیل کردم. سایر مدارک شامل معرفی نامه و ... بود که اصلا نفرستادم. آذرماه نامه ای به من پست شد که نوشته بود چون ما درخواست های بهتری داشتیم نمی توانیم شما را بپذیریم.
۴- من دیماه گذشته در جواب استادی از دانشگاه پاریس 7 که در یک سمینار دیده بودم نوشتم که از تز دکتری ام دفاع کردم و دنبال پسادکتری هستم. سه ماه بعد من دعوت نامه ای داشتم که من را 2 سال محقق پسادکتری دانشگاه پاریس 7 و دانشگاه North-West آفریقای جنوبی برای گروه رصدی HESS می دانست.
۵- حالا که در همان هوای فرح بخش اما سرد پاریس سر کارم می روم و می بینم لبخندی که اصلا قلابی نیست چند ماهی است روی صورتم جا خوش کرده گاه از خودم می پرسم آیا کسی که باعث شده من در گرانی شهر پاریس خیالی آسوده داشته باشم سبزی فروش های پاریسند که اختر فیزیک میفهمند و یا آنچه باعث شد سالها این لبخند در کشور من از صورتم دریغ شود، مسوولانی هستند که قدر سبزی فروش می فهمند؟

پی نوشت:‌دلم نمی خواست هیچ وقت اینها را می نوشتم. دلم نمی خواست هیچ وقت وقتی می نویسم مدام این شعر به ذهنم بیاید که : "خانه از پایبست ویران است". خانه ای که مال من است. خانه ای که دوستش دارم اما تابم نیآورد!

 

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٧


شاعر

شهرام شیدایی را نمی شناختم. اصلا تا به حال اسمش را هم نشنیده بودم. امروز که آسوده خاطر میان نوشته های دوستانم در وبلاگهاشان می گشتم به شعری عمیق، پر ازحس و تصویر در وبلاگ آیسودا رسیدم. انقدر مرا گرفت که نامش را در گوگل جستجو کنم. سطر به سطر صفحات پیشنهادی گوگل اتفاق های زندگی او بود. اول معرفی دفتر شعر "خندیدن در خانه ای که می سوخت" که مرا به آن داشت که گاه برگشت به ایران آن را شاید بخرم. بعد صفحه ای که خبر از سرطان ریه و عمل جراحی می داد  و دعوت برای کمک به هزینه های آن. خبر مربوط به سال ٨٧ بود. پس من برای کمک یک سال دیر رسیدم .خبر بعدی بهبود حال عمومی و انتقال به بخش عمومی بود.و بعد خانه. خدا را شکر! پس شاعر تنها نمانده بود در تامین هزینه ها. سطر بعدی خبر فوت بود. برای شاعری 42 ساله. خبر مریوط به 3 آذر است. یعنی تنها 3 روز پیش. او تمام این سال ها شاعر مردم سرزمینش بود ومن یکی از آن آدمهای سرزمین تنها 0.26 ثانیه صرف کردم تا جویای احوالش شوم. آن هم دست کم با 3 روز تاخیر. شاعران همیشه در غربیتد. 

ب. ت: ممنون سایه جان!

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٦


شعر

شهر خالی،جاده خالی ، کوچه خالی ، خانه خالی
جام خالی ، سفره خالی ، ساغر و پیمانه خالی

کوچ کردند دسته دسته، آشنایان ،عندلیبان
باغ خالی ، باغچه خالی ، شاخه خالی ، لانه خالی

وای از دنیا ،که یار از یار می ترسد
غنچه های تشنه از گلزار می ترسد

عاشق از آوازه دیدار می ترسد
پنجه ی خنیاگران از تار می ترسد

شه سوار از جاده هموار می ترسد
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد

ساز ها بشکست و درد شاعران از حد گذشت
سال های انتظار بر من و تو بد گذشت

آشنا ، نا آشنا شد
تا بلی گفتم ، بلا شد

گریه کردم ، ناله کردم ، حلقه بر هر در زدم
سنگ سنگ کلبه ی ویرانه را بر سر زدم

آب از آبی نجنبید
خفته در خوابی نجنبید

چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت
آسمان افسانه ی ما را به دست کم گرفت

جام ها جوشی ندارد ، عشق آغوشی ندارد
بر من و بر ناله هایم هیچکس گوشی ندارد

بازآ ، تا کاروان رفته باز آید
بازآ ، تا دلبران ناز ناز آید

بازآ ، تا مطرب و آهنگ و ساز آید
پاگل افشانان نگار دلنواز آید

بازآ ، تا بر در حافظ سر اندازیم
گل بیفشانیم و می در ساغر اندازیم

ناشناس

 

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦


شکر

خدایا شکرت که همه آرزوهایم را برآورده نکردی و وقتی مدام خواستم و خواستم، صبوری کردی.

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٦


دلهره

رعد و برق می زند و تمام وحشت موشک باران های دوران کودکی مثل برق از دلم و از ذهنم می گذرد. دل شوره می گیرم و مدام با خودم زمزمه می کنم صدام مرده است. اینجا هم سرزمینی است که هزارها کیلومتر و صدها سال از جنگ و زلزله فاصله گرفته است.

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤


از این روزها

به پشت خوابیده و صورت رنگ پریده و استخوانی اش را با دستهایش از من و از آفتاب پنهان کرده است. من نیز در این آفتاب گرم زمستانی در ماه جولای نیمکره جنوبی بالای سرش نشسته ام و فرصت دارم به قامت ظریف و لاغرش خیره شوم. حالا می توانم راهی پیدا کنم تا جسمش را همراه همه خاطره ها و پیش داوری هایم در جایی از خاطرم ثبت کنم. زمان زیادی از وقتی وارد زندگی یکدیگر شده ایم نمی گذرد. در این مدت پیش آمده که ساعتهای زیادی را کنار همدیگر بوده ایم. اما هیچگاه به صورت هم و یا حتی به قامت هم دقیق نشده ایم. من هر بار با نگاهی حواس پرت و جویده نگاهم را به ظرف میوه و آسمان و زمین بافته ام و او هربار نگاهش را با غم مزمن درونش به کف پوش های کف اتاق ویا به آویز سقف آویخته است. ما هر دو هر بار با جملاتی سطحی و به زبان سومی که زبان هیچ کدام از ما نیست اظطراب سکوت بینمان را شکسته ایم. اما هیچ کدام جرات نکرده ایم به آن سوال اساسی بینمان نزدیک شویم. سوالی که چشمان ریز و روشنش و تمام صورت رنگ پریده و استخوانی اش پنهان کرده است. سوالی که هربار بیم آن را دارم که جواب آن از چشم هایم بیرون بریزد در حالیکه من از به یاد آوردن جواب آن واهمه دارم چه برسد به تبدیل آن به کلمه و نشاندن آن در بین جاهای خالی اندیشه او. سوالی که نه او توان پرسیدنش را دارد و نه به واقع باور آن را دارد که بتواند آن را به پرسش تبدیل کند.
او اکنون چشمهایش را بسته و دارد در میان مجموعه ای از واقعیت ها، شنیده ها و یافته ها بالا و پایین می شود. من خودم را می بینم که میان خاطره ها و یافته هایش چون سایه ای مرموز و بی رنگ وناشناخته از دری وارد می شوم و در سایه ی تاریکی در ذهنش فرو می روم در حالیکه او نمی داند که به کجا می روم. من اما جواب تمام آن سایه های سیاه و علامت های سوال را می دانم. معنی تمام آن آمدن ها و رفتن ها و حرف ها و علامت ها که در ذهن او تنها به پرسش و ابهام می گذرد را می دانم.
من و او ساعتها زیر این آفتاب کنار هم نشسته ایم و در عین آنکه سالها، دوره ها و فرهنگ ها با هم فاصله داریم، چیزی قوی و اصیل ما را به هم پیوند داده است. و آن نه آن پرسش هولناکی است که ما هر دو از قامت بد اقبالش  در برابرش سکوت کرده ایم. آن اتفاق مشترک بین ما زن بودن ماست. احساسی که چندان که آن را به رخ همدیگر می کشیم، جایی در اعماق وجودمان به خاطر حس مشترکی که داریم از هم دلجویی می کنیم. من غم های نگاه او را پیش از این فرسنگ ها دورتر در جایی دیگر تجربه کرده ام و اکنون دلم می خواهد دست روی شانه هایش بگذارم و برایش بگویم تا بداند تنهای عالم در این احساس شوربختی نیست. دلم می خواهد برایم گوید تا هر دو سبک شویم. تا رها شود و رها شوم از آن بغضی که در گلوی او متورم شده ودر گلوی من چندی پیش فرو داده شده است. اما چندان که دلم به این سوی می رود خاطرم به سمت آن سوال هولناک و در واقع آن اتفاق نزدیک می شود که بین ما دو نفر هاله ای از ابهام و خشم روا کرده است. من از به یاد آوردن خاطره ی آن روز ها به خشم می آیم و او از به یاد آوردن آن خشم ها دیوانه می شود. من برای او موجودی بیگانه ام که به قلمروی او حمله برده ام و او برای من روح سرگردان قلمرویی است که من آن را از آن خود می دانم. تفاوت ما در این است که من تازه به این قلمرو آمده ام و جنگ من بر سر قدرت است نه آنکه هنوز احساس تعلقی به آن کرده باشم. ولی او خاطراتی را در این قلمرو گذرانده است و اصرارش برای ماندن از روی خاطره و یا به ظن خود عشقی است که به این قلمرو دارد. هم از آن روست که نام و خاطره ی این قلمرو بین ما به واژه ای ممنوع تبدیل شده که تا مادامی که در آن نیستیم از آن یاد نمی کنیم. بیشتر دوستانه کنار هم می نشینیم و از اشتراک هایمان حرف می زنیم و پیدا کردن اینهمه اشتراک بین ما تصادفی نیست. ما هر دو به یک قلمرو تاخته ایم و سلیقه مشترک در انتخاب اشتباه یک قلمرو نقطه اشتراک تمام شباهتهای ما می شود. اما در این مورد هم گفتگو نمی کنیم در حالیکه فکر آن در سکوتهای طولانی بین حرفهایمان همیشه جریان دارد.

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٠


در باب ننوشتن

مدتی است ننوشتم. نه برای اینکه چیز قابل عرضه ای نبوده باشد. مگر می شود آدم به هزارها کیلومتر دور از زادگاهش در نیمکره ای دیگر با آیین و گویش و حتی فصل هایی متضاد از آنچه تا کنون تجربه کرده سفر کند و چیزی نبیند که بخواهد در خاطرش ثبت کند. ننوشتنم بیش از آنکه از سر مشغله یا از کاهلی بوده باشد، از جادوی تنهایی است. آدم وقتی تنها می شود تغییر می کند. تمام بافه های ذهنش، تمام عادتهای فکری اش تغییر می کند و او را به سمت تداوم برای بقا پیش می برد. وقتی اتفاقی تلخ یا دست کم دور از انتظار برایت می افتد ناگاه سرت را می چرخانی، می خواهی کسی باشد تا برایش بی تکلف حرف بزنی.  بی آنکه مجبور باشی اول از همه مقدمه ای طولانی از عقبه ات، از مکان جغرافیایی وطنت و از زبان رسمی یا وضعیت سیاسی کشورت برایش باز گویی. سرت را می چرخانی و می بینی هیچ کس نیست. همه هزاران سال دور از زبان و فرهنگ و آیین تو پشت میزهایشان مشغول معماهای خود نشسته اند. حالا بافه های ذهنت ناگاه دست به کار می شوند تا این احساس لحظه ای شور بختی را از روحت بزدایند. ناگاه تو در خود جمع مکسر همه می شوی. همه در تو جمع می شوند و تو فرصت داری تا هر چقدر دوست داری برای خودت قصه از شکوه ها و شادی های روزانه ات ساز کنی. اینچنین می شود که ساعتها می توانی با صدای بلند برای خودت شعر بخوانی. درد دل کنی و قوت قلب بگیری. شاد شوی و شادی ات را با خودت تقسیم کنی. قهر کنی و آشتی کنی. آنوقت است که می بینی انگار تغییر کرده ای. انگار جادوی تنهایی تو را به انسانی آرام تر، خوش بین تر، صبورتر و شاید آبدیده تر تبدیل کرده است. بعد از این خواهم نوشت اما شاید نوشته هایم بیش از آنکه سر درد دلی بر این صفحه باشد، ثبت خاطره ها، اتفاقها و احساسهایم است که بر صفحه روزگارم می گذرد.    

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳


نسخه

این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست...

این نسخه را دکتر سرنوشت روزی بسیار نوبت بر تقدیر من نوشت.

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٦