سال دارد نو می شود...لازم نیست چیزی بگویی....چیزی نمانده است که بگویی...همه چیز تکرار لاجرم همین زندگی است...

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٧


 

تنهایی ظرفی است که با هیچ معجونی پر شدنی نیست. چونان اژدهایی است که با هر آنچه می نوشد هزارپاره و هزار باره می شود. سودای خامی است اگر بخواهم ترسهایم را حتی آرزوهایم را با کسی قسمت کنم. تنهایی از درونم می جوشد، ترسهایم را هزارباره  می کند و می ریزد درونم و آرزوهایم را به نیش ریشخندش  پاره پاره می کند. تنهایی دردی است که با هیچ معجونی درمان نیست.

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٥


 

هزارپاره ام. هرپاره ای افتاده در مکانی و زمانی و یا حتی نقشی گاه بسیار دور از انچه در اکنونم. گاه همچنان که ترس و ناامنی راهش را از جایی وسط سینه ام به شقیقه هایم باز می کند و صداهایی موهوم تمام سرم را مصادره می کند، چهره ام با لبخندی ماسیده مصداق کاملی می شود از کسی که با رضایتی وافر مشغول کاری است که در آن مطمین ترین آدم دنیاست. از این همه تناقض در خودم به شگفت می آیم. هنوز درست نمی دانم ایا انقدر قوی شده ام که از پس صداها و ترس ها برامده ام یا انقدر ترسیده ام که صدا را، ترس ها و تاریکی ها را فقط انکار می کنم.   

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۱


کودک درون

به من می گوید به خودت سخت می گیری. نگاهش می کنم...می گوید کودکی در درونت بوده که انقدر فرو خورده ای اش که دیگر نایی برایش نیست. نگاهش می کنم...ذهنم از پس سالها می گذرد. گوشهایم پراز آواز بی پروای کودکی می شود که انگار از زیر آب دارم آن را می شنوم. صدای ریز خنده هایش روی پوستم تیر می کشد و دور شدنش در پس خاطره هایی تیره تر، مرا می ترساند. دوست ندارم پیش بروم. دوست ندارم دری باز شود و یا کلامی مرا رو به گذشته ای که فراموش کردم بازگرداند. دوست ندارم بدانم از کی و چطور جا گذاشتمش. کودک از آن من نیست. خود من هم نیست. موجودی است بی رگ و ریشه که به اندازه عمر من بسیار دور از من زیستن را تاب آورده. من هرلحظه و هرباره بودنش را انکار کرده ام. با قانونها و اولویت های خودساخته ام به ناکجایی از زمان و مکان تبعیدش کردم و هر بار بیش از پیش از او ترسیده ام. هربار خواسته در خنده ای ناگهانی یا در بغضی چاره ناپذیر، از درونم لیز بخورد، راهی بیابد تا برای بودنش تقلا کند، من فرودادمش و گاه یک شکل و گاه پاره پاره به دورترین خاطره ای که دیگر یادم نیست فرستادمش. 

حالا اما پس از ۳۲ سال نبردی که خود را هربار برنده اش انگاشته ام. به من باز گشته است. صدای خنده هایش روی پوستم تیر می کشد. آوازهایش دلم را آشوب می کند. روی تمام سالهای رفته، جلوی چشمهایم لی لی بازی می کند و درست همانجاهایی را که فرو دادمش، جفت پا می پرد. برمی گردد و همه پاره پاره هایش را به صورتم می ریزد. می خواهد همه احساسهای از تاریخ گذشته را از اول گریه کنم. همه شادی های به تعویق افتاده را بی واسطه بخندم و از همه سخت گیری های خود ساخته استعفا بدهم. 

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۳


روزمرگی

نه در فیسبوک و نه در بی بی سی  و نه در ایمیل هایم خبری نیست، اما انگشتانم هر لحظه به فرمان فکری آشفته و منتظر این صفحه ها را تازه می کنند، تا شاید خبری انباشتگی نارضایتی هایم را تکان دهد، تا مگر صدایم پس از مدتها از چیزی شبیه ناله به کلمه تبدیل شود، تا مگر چیزی شبیه احساس زندگی از درونم  جوانه بزند.بیش از انکه توان روحم باشد محتاط زندگی کرذه ام. دایره خواسته هایم را با قواعد منطقی تنگ کرده ام تا هرانچه پیشامدم می شود راهی به معجزه نبرد. داشته هایم منطقی و نیافته هایم با منطقی افزون باورم شده اند. اما همچنان تمنایی در درونم به انتظار معجزه است. معجزتی ناب که از ارتفاع بودنی ها و شدنی هایم بلندتر باشد. تا چیزی شبیه شادی بی اندیشه از پس همه ی نارضایتی هایم فواره بزند،  تا حس زندگی به همه ی خطوط صورتم نفوذ کند. 

 

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢۸


آن نه منم؟

چهار سال بیشتر است که در سکوت نمی نویسم. زندگی و ذهنم بیش از آنچه توان گفتنم باشد تغییر کرده. به نوشته هایم نگاه می کنم و عصیانی که از کلماتش  می چکد. به همه روزهای از دست رفته که سرگذشتم شدند. به همه شوربختی هایی که از بیرون به درونم فرو میدادم. اندیشه و حس و قصه و غصه می کردم و باری اینجا می گذاشتمشان. به خودم نگاه می کنم که دیگر من نیستم و یا به کسی که من نبود و سرگذشتم شد. دور افتاده ام و اکنون در نزدیکی خودم بیش از انچه توان میانسالی ام باشد, بی عصیان و بی اراده ام.   

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٩


تعلیق

این روز ها خوب نمی گذرد. سرد و کشدار در سکوت و رخوتی هولناک به انتظارفردایی نامعلوم طی می شود. غمی نیست که بشود فریادش زد. گله ای هم نیست که بشود نثار کسی کرد.  
لحظه ها همینطور خمیازه کشان روی بستر زمان لیز می خورند و تمام فرصتهای ممکن نشده را با خود می برند.  من اما بی شوقی در درون می ایستم و نظاره می کنم. می خواهم فقط زمان به سرآید و من رها شوم. دری باز شود و من را به نور و صدا برساند. 

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۱


وانهادگی

یک چیزهایی را نمی شود نگفت با همه پرهیز ها و گزندها. نمی شود نگفت که صدای دلسا و نمک های بعد از اجرایش به مراتب دلنشین تر از این سمفونی نابی است که در پس زمینه اتاق پخش میشود و نمی شود فهمید که چه می گوید. حالا چهار سال هم سکوت کرد، رمان انگلیسی دست گرفت. برای عزیزانت نامه های خارجی نوشت و از فیلم زبان اصلی دیدن به هیجان آمد. اما نمی شود گرمی صدای کسی که به زبان مادریت سخن میگوید را به هیچ انگاشت. نمی شود کتمان کرد برق نگاهی را که می دود  سوی کسی که به زبان مادریت در فروشگاهی در نا کجا اباد دنیا سخن می گوید. نمی شود صدای بهار را شنید و یاد سنبل و ماهی قرمر نکرد. نمی شود گریخت و آن همه خاطراتی را که هویتت را ساخته، پشت مقاومت در مهاجرت تلف کرد. نمی شود رویا بافت از کودکی که می اید و قدر همه این چیز ها را می داند و اندوه این دلتنگی ها را احساس نمی کند.  نمی شود نگفت که ناگفته هایم از مشغله نیست که از اندوه وانهادگی است. وانهاده شدن در بخشی از زمان و شرمساری و بهت از این وانهادگی.  نمی شود خود را جایی جا گذاشت و با قالبی بی سرگذشت ادامه داد. 
 

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٦


 

دنیا به طرز خوفناکی برایم بزرگ و بی در و پیکر است.

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٠


 

دل داده ایم بر بادبر هرچه باداباد
مجنون تر از لیلی 
شیرین تر از فرهاد
ای عشق از اتش اصل و نسب داری
از تیره دودی از دودمان باد
اب از تو طوفان شد خاک از تو خاکستر
از بوی تو افتاد اتش به جان باد
هر قصر بی شیرین چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد بوی تو می اید
تنها تو می مانی ما می رویم از یاد...

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۱