گاهی اوقات همینطور که ساعتها روبه رو یم راه میروی و راه رفتنت کلافه ام میکند دلم برایت تنگ میشود. سرم را پایین می اندازم و خاطرم میرود به نقطهای دور از خیالی که خودم بافتم از آن روز هایی که میخواستم پشتی محکم باشی که تمام اعتمادم را به آن تکیه بدهم. تا تمام وحشت بلوغ و هراس چه کس بودنم را پشت قامت قویت جا بگذارم و با فراغ بال رشد کنم و ببالم و تجربه کنم. خیالم با خاطرم مرا به پشت قوز افتاده تو میرساند در سالهایی دور پشت انبوهی از کتابهای درهم که تو را محصور میکردند و تلاش سترون تو را برای ترقی و کسی شدن میان خمیازه بیهوده ورق هشان به رخم میکشاندند.
چشمهای کودکانهٔ من و بلاهت ذهن کودکانام تردید و شکنندگی تو را در خود ثبت میکرد و هر بار که خواستم از دلهره ای که امانم را برده بود با تو کمی رها شوم خاطرم با ترس چشمهای تو می آمیخت و به من قول میداد که دیوار محکمی از تو نخواهم یافت. من سکوت میکردم. من ترسها و پرسشهایم را با تمام احتیاجم برای امنیتی بی واسطه در سینه میان نفسی که اعتمادی دیگردر آن نبود محبوس میکردم و صبر میکردم تا خودم از وهم ترسهایم بزرگ تر شوم وبیرون بیایم. من بیرون آمدم! با وهم اقتداری که در خودم ساختم و به خودم بالیدم و به من بالیدی که چگونه خود ساختهام و من در خود ریخته بودم تمام شکهایی که دیگر از وقتشان گذشته بود و من به آنها تنید شده بودم. تو اکنون در برابر چشمهایم راه میروی و من خاطرم دنبال خیال روزهایی که با تو نگذشت برای تو تنگ میشود. از پس بی خاطره بودن تمام آن روزهلیی که نبود دست نوازش امروز تو برایم قدری بسیار است. دست مهربان و کلام شیرین این روزهایت مرا به ادامه هیچ امنیتی در گذشته از تو نمیرساند. من این بار هم سکوت میکنم تا نوازشم کنی و شاید با خوشبینی ناشی از سالمندیت به خود ساختگیام اعتماد و افتخار کنی و شاید هم برایم دعا کنی.
دختر آفتاب که نه... دختر گریه های باران است که به صورت گرمازده تابستان چسبیده و با نگاهی که دیگر رمقی در آن نیست منتظر میماند تا فصل باریدن شود. تا کلمات از بغضی پنهان و یا از اطمینانی بی پایان سیراب شوند. تا قصه ای به نقطه برسد یا نطفه قصه ای گشوده شود. تا فصل باریدنش شود.
هفته های طولانی و کشدار سر میرسد و میبینم ارتفاعی که از دلتنگی هایم ساخته ام از شکوه دیداری که انتظارش را داشتم بیشتر است و دوباره میفهمم که چقدر در روانی احساسهایم دشوارم. از خودم میترسم. از اتفاقی که دارد در من می افتد و من هر بار از آن شبهی گنگ و سیال میسازم که روی حرفها و سکوتهای ماسیده ام می نگارم. شبه احساسهایم همینطور روی سطح صورتم لیز میخورد. لای حرفهایم قایم باشک بازی میکند و درست لحظه ای که باید از درونم بالا بیاید و خالص از من بجوشد تا بالغ شود بین همه ترسها و شکها و خاطره های تلخم قایم میشود و برای یافتنش باید تمام دلشوره های خاموش و آشکار در من رستاخیز کند. چشمهایم پر از ترس میشود و من از نگاه ترسیده ام بیزارم.
