ميترسم بزرگ شوم و نتوانم بزرگی را

در حجم مکدر تو پنهان کنم....

دلم گاهی تنگ وقتهاييست که از مدرسه برميگشتم و دنبال مامان از اين اتاق به اون اتاق ميرفتم و تمام آنچه در روز گذشت را برايش تعريف ميکردم. حتی گاهی به ستوه می امد و شکايت ميکرد از پر حرفی من. ...حالا کلی حرف و درد ودل توی سينه ام هست. مامان بيکار گوشه اتاق نشسته مطمئنم اگر برايش يگويم کلی حوصله دارد اما حرفهای من خيلی دور است. حرفهای من بايد اول از پنجره اين اتاق پر بکشد از روی تمام اتفاقهای اين چند سال بگذرد. مامان بايد بلند شود و تمام چيزهايی که من این چند سال تنها گذراندم را حداقل لمس کند تا بتوانم امروز اندکی از بغض داخل گلويم را برايش باز کنم. اما  اينها زيادی دير است و دور. ما يک شبه از هم فاصله گرفتيم . شايد از همان روز که من ماندم خوابگاه و او برگشت اصفهان. و يااز آن روز که اردو رفتيم دشت هویج بی رضايت مامان. و ياشايد از آن روز که فهميدم عاشق تو شدم.

 

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٥