کوير

رفته بودم کوير مرنجاب. ميخواستم تجربه حسی خودمو بنويسم ولی ديدم استاد شريعتی تمام آنچه از اعماق ذهن و قلبم ميگذشت را گفته با همان لحن روان و بی ادعای کوير. 

آن چه در كوير مي‌رويد، گز و تاق است. اين درختان بي‌باك صبور و قهرمان كه علي‌رغم كوير، بي‌نياز از آب و خاك و بي‌چشم داشت نوازشي و ستايشي، از سينه خشك و سوخته كوير به آتش سر مي‌كشند و مي‌ايستند و مي‌مانند؛ هر يك رب النوعي! بي‌هراس، مغرور، تنها و غريب. گويي سفيران عالم ديگرند كه در كوير ظاهر مي‌شوند اين درختان شجاعي كه در جهنم مي‌رويند. اما اينان برگ و باري ندارند، گلي نمي‌افشاند، ثمري نمي‌توانند داد، شور جوانه‌زدن و شوق شكوفه بستن و اميد شكفتن، در نهاد ساقه‌شان يا شاخه‌شان، مي‌خشكد، مي‌سوزد و در پايان به جرم گستاخي در برابر كوير، از ريشه‌شان بر مي‌كنند و در تنورشان مي‌افكنند و ... اين سرنوشت مقدر آنهاست.

اما آن چه در كوير زيبا مي‌رويد، خيال است! اين تنها درختي است كه در كوير خوب زندگي مي‌كند، مي‌بالد و گل مي‌افشاند و گلهاي خيال! گلهايي همچون قاصدك، آبي و سبز و كبود و عسلي ... هر يك به رنگ آفريدگارش، به رنگ انسان خيال پرداز و نيز به رنگ آن چه قاصدك به سويش پر مي‌كشد و برويش مي‌نشيند. خيال، اين تنها پرنده نامرئي كه آزاد و رها همه جا در كوير جولان دارد، سايه پروازش تنها سايه‌اي است كه بر كوير مي‌افتد و صداي سايش بالهايش تنها سخني است كه سكوت ابدي كوير را نشان مي‌دهد و آن را ساكت‌تر مي‌نمايد. آري، اين سكوت مرموز و هراس آميز كوير است كه در سايش بالهاي اين پرنده شاعر، سخن مي‌گويد.

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٥