حس ميکنم همه چيزهای اطرافم به زوال ميروند. اين شايد طاعون بخت من است که همه چيز را به تباهی ميکشاند يا به دنبال تباهی ميدود. از غبار روی مجسمه ها و شمعها تا چروک روی صورت نزديکانم از فساد و بوی دلزدگی گلدانی که ديگر به نشاطش اميدی نيست تا بيماری و دردی که درون عزيزانم را ميخورد. طراوت من از کجا بيايد وقتی قانون طبيعت با دندانهای نداشته پدرم به من نيشخند ميزند و من هراسان دنبال دستی ميگردم در آن روز تا مرا نجات دهد. به اندازه يک عمر پير شدن خسته ام و هيچ چيز مرا از اضطراب ذهن ماليخوليايی ام نجات نميدهد.

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٤