دير دستم آمد که بازی زندگی من را کارگردانی نيست. هيچ دوربينی روی اشکهای من زوم نميکند. هيچ موسيقی ای با بغض من نميآيد . هيچ نريشنی روی خموده راه رفتن من نميخواند. بازی زير پوستی من زير يک عالم نشنيده شدن گم شده. من بايد هوار بزنم به سبک غربتی های فيلم فارسی تا کسی که عمری منتظر يک لحظه درک مقابلش بودم در سکوت٬ ديوانه شود  مقابلم بيايد و....ميترسم.  

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٩