طوفان تمام شده. آنان که در تمام   وحشت طوفان به خود لرزيدند و گريستند و به    هم چسبيدند سر خوشانه از    کنج پناهگاهشان  بيرون می آيند. هيجان و    اشتياق بازگشت به      آرامش در    اندامشان ميدود. صدای امنيت    روزمرگی در    قرار های حساب شدشان و در   احوال پرسی    های سر خوشانه شان به گوش    ميرسد.    اعتماد    ميکنند به امنيت بی بنيان    روزمرگی    و حساب   طوفان را با فراموش    کردن   آن ميرسند.

اما من... در تمام زور آزماييهای طوفان دست    گشودم با تلخ خنده ای گوشه لب اضطراب  درونم را پوشاندم. تمام شعر های کودکيهايم را برای ريشخند به طوفان بلند خواندم تا ديواری باشم استوار برای خودم و برای اطرافيلنی که ترس در دودوی چشمانشان ميرقصيد. حال آنکه عظمت طوفان از اندام من سر و گردنی بالا تر بود و چشمان کورش نيشخند مرا نميديد و صدای تصنعی اوازهای کودکانه ام موسيقی هجوی بود بر دلهره ی طوفان. طوفان تمام شده و شانه های من شکسته صدايم در گلو خفه شده و انقدر آب رفته ام که از سطح روزمرگی اطرافيانم ديده نميشوم. من از طوفان به درد آمدم ديگران به ترس.

 

 

 

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱۱