در تاکسی خط حبيب الله- ستارخان فهميدم. پيش از اين مغازه دار و پزشک و آرايشگر و کارمند همه يکی دو نسل از من بزرگتر بودند. اما چهار سال پيش در تاکسی خط حبيب الله- ستارخان بود که چشم باز کردم ديدم راننده جوانکی است هم سن و سال خودم. از آن روز بود که احساس کردم  زندگی بی اطلاع قبلی من و هم سن و سالهايم رااز کنج امنيت خانه پرت کرده به دنيای تعهد و امرار معاش. از غافلگيری دوباره اش ميترسم زمانی که دستم از روی ناتوانيم در دست کسی باشد دو سه نسل بعداز من. 

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٤