سفر

سفر موهبتی است که گاه از لابلای ناخنهای خشک روزمرگی روی زندگيم ميچکد. بسيار شبها در سکوت بی کسی جاده  آرزو کردم راه تمام نشود هيچ خروجی در بزرگراه اتفاق نيفتد و من پيش بروم بدون مقصدی برای رسيدن. اما راه تمام ميشود و جريان ناخود آگاه فکرها در کنج ذهنم دوباره کز ميکند.

  سفر برايم پيش می آيد. صندلی من از همسفر هايم جداست و تاسف آن فقط روی لبهايم ميلغزد. من از اين دور افتادگی به شوق می آيم. خودم و لحظه هايم را به لغزش قطار روی ريلها ميسپارم. خاطره ها مست و فارغ روی ايستها و پستها ميچرخند از مزارع و باغها و قبرستانها عبور ميکنند و حالا ميماند آسمانی رنگ ياخته و دشتی ناب که ميتوانی هر انديشه ای را در هر گوشه اش بکاری بی آنکه چيزی نا خوانده فکر های به هم بافته ات را از هم جدا کند.

 

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۸