عروسک

عروسکهايم را جايی بسيار دور جا گذاشته ام. در خانه ای ويلايی در اصفهان٬ با ‌دری بزرگ رو به حياطی پر درخت. مادرم دورترها کنار کرت گلهای لاله عباسی نشسته و علفهای باغچه را ميکشد. در باز است و آفتاب سينه خيز تا نيمه ی قالی به داخل خزيده. عروسکها رديف کنار ديوار نشسته اند و من دارم در سکوت برايشان خواب سيصد و پنجاهمم را تعريف ميکنم.

ناگاه باد به داخل اتاق هجوم می آورد پرده را کنار ميزند و من سر برميگردانم به طرف حياط و نگاهم ميرود به جانب صورت مادر که قطره های اشک چون دانه هايی از انگور نوبر از گونه اش ميچکد.

من تا آن لحظه تا سر خواب سيصد وپنجاهم اشک بی شکوه و گريه ی بی زاری نديده بودم. اشکها تا آن موقع همه از روی اعتراض بود و برای خواستن. خواهش لواشک٬  لباس٬  عروسک و يا خيلی بيشتر زاری مرگ مادر بزرگ. اشکها از چهره اش صورتی غمگين٬  تسليم و بی انتظار ساخته بود. اشکهايی که چنين آرام و بزرگوار در خلوت تنهايی از گوشه چشم رها شدند واقعيتی عجيب بود که تنم را ميلرزاند. خواب سيصد و پنجاهمم رها شد  و گلويم پر شد از بغض بی کسی خاموش و غم سيالی که در اطرافم ميچرخيد. عروسکهايم  هنوز همانجا در انتظار قصه خوابشان مانده اند.

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۳