من و زهرا با هم به تعادل رسيده بوديم. دانسته ها و فکرها و حتی گاه احساسهایمان شبيه هم شده بود. خواستيم از هم فاصله بگيريم تا ديگر رکود تعادلی نباشد. يک ماه نگذشته بود که سر و کله تو پيدا شد٬ تصادفی يا شايد در انتظار اين رهايی. زهرا برای چند سال همين طور معلق ليز خورد و دور شد.

زهرا ۲۳ تير لباس عروسی میپوشد. نميدانم با کسی يک قطعه شد تا با هم سر بخورند يا قطره شد تا در دريای کسی سر بخورد.

من وتو اما از همان يک ماه که نگذشته بود دو آهنربا شديم کنار هم ٬گاه سر سوی هم کج ميکنيم گاه سر به روی ديگر خم ميکنيم ٬گاه سر به سوی هم کج ميکنيم٬ گاه سر به روی ديگر خم ميکنيم .گاه سر سوی هم کج ميکنيم گاه سر به روی ديگر خم ميکنيم.....

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٩