پرت

حواسم پرت است. پرت يک جايی است همين نزديکی. ته ته ذهنم. زير خروارها خاطره که هر کدام ميتواند سوژه ای ناب باشد برای شک کردن به تمام احساسهايی که به آنها ايمان دارم. حواسم پرت است و من آرزو ميکنم پرت جای دورتری باشد دور تر از من ِ خودم. اصلا بدون نسبتی با من.

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱۳