مهاجر

ترس از چشمهايش ميريزد بيرون. همين ترس و بی اعتماديست که مهاجر بودنش را لو ميدهد و ميچسباند روی پيشانيش. وگرنه با زبان بی گره و  چادر مشکی و نقاب آفتاب گيری روی آن و مسيرش برای رفتن به داخل بانک٬ همه از تعلق و تقبل او در اينجا سخن ميگويد. ولی تمام گذشته اش٬ تمام پايبندی اش به جايی که حالا در أن جا نيست٬ مخفی اما قدرتمند داخل ذهنش جا خوش کرده و مدام که پلک ميزند از چشمهايش ميريزد بيرون.

  
نویسنده : فرزانه ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٤