حراص

پر شده ام از فیلم ها و عکسها و خبرهای این روزهای شلوغ ایران. سبزی برگهای پهن درختهای اینجا با آرامش مسخ کننده اش با دیدن دستمال های سبز تصاویر و فریاد ها وجیغهای فیلم هایی که تعدادشان کم نیست، در خاطرم رنگ می بازد. این جا زمستان است و هنوز قرمز رنگ باز نکرده تا خون به یادم آورد.  هر چه با خودم آماده کرده بودم از ایران و آب و هوا و تاریخ و فرهنگش بگویم بخار شد و رفت. حالا هر شب تلفظ صحیح آزادی؛ تقلب، دموکراسی و اینها را در ذهنم مرور می کنم. می پرسند ومن غمگین و مضطرب جوابشان را می دهم. تمام می شود؟!!

/ 2 نظر / 12 بازدید
داریونا

آري دلم گلم اين اشکها خون بهاي عمر رفته من است دلم گلم اين اشکها خون بهاي عمر رفته من است ميراث من حکايت آدمي که جادوي کتاب مسخ و مسحورش کرده است تا بدانم و بدانم و بدانم به وار وانهادم مهر مادري ام را گهواره ام را به تمامي و سياه شد در فراموشي ؟ سگ سفيد امنيتم و کبوترانم را از ياد بردم و مي رفتم و مي رفتم و مي رفتم تا بدانم تا بدانم تا بدانم از صفحه اي به صفحه اي از چهره اي به چهره اي از روزي به روزي از شهري به شهري زير آسمان وطني که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسيم ميکردند سند زده ام يک جا همه را به حرمت چشمان تو