تقدیر

حالا دیگر دستم آمده که دیگر این صفحه ها را نمی خواند. حالا دیگر می توانم فکر کنم که لا بلای روزمرگی های کسی رنگ باخته ام و حالا دیگر بیش تر شبیه توده ای دور و بی رنگم که می شود حتی ساعتها به آن خیره شد و نپرسید که آیا ان توده، ابری است که دارد با خوشی و سرمستی بر جایی می بارد و یا دودی غلیظ است که جایی آن دورترها آتش به جانش افتاده است. حالا دیگر دستم آمده که دور شده ام. آنقدر که اگر بلندترین خنده ها را سر دهم و یا از بهت نگاهم غمگین ترین احساسهای عالم بیرون بریزد، آنقدر دور هستم و دیر که تمام حسهای شور بختی و خوشبختی در آن کهنه و از تاریخ گذشته می شود. انگار تمام من و تمام لحظه هایم دچار مرور زمان می شوند. انگار روی تمام اتفاق ها و لحظه هایم بخاری نامرئی می نشیند و من و درونم را آرامتر، سبک تر و شاید بزرگ تر جلوه می دهد. حالا احساس می کنم که  کسی از من گئشته است و من میان آزادی رفتنش و خلأ نیامدنش میان حس رهایی و دلتنگی دوگانه مانده ام. حالا می توانم برگردم و بی واهمه به گذشته نگاه کنم  وامیدوار باشم تمام آنچه زمانی میان نوشته های من و نوشته ها و حسهایش گذشته، مثل یک خاطره ی دور در پس ذهنش، میان روزمرگی هایش و یا حتی سرخوشی های تازه اش رنگ باخته و آنقدر در زمان و حادثه دور شده که تجدید خاطره اش برایش بیش از آنکه عذاب آور باشد مطبوع و خوشایند است. حالا دلم می خواهد تمام ان ندانستنها و نشدنها و نخواستنها را فراموش کنم و از صمیم قلب برایش شادی ناب آرزو کنم. ناب به اندازه احساسی که درکش کردم اما تقدیرم نکردم.

/ 3 نظر / 11 بازدید
س ا ی ه

اینو خیلی‌ دوست داشتم!

من که قبلا چند روز یکبار به اینجا سر می‌زدم هنوز هم سر می‌زنم. حتی بعضی وقت‌ها نوشته‌های قدیمی‌تون رو مرور کرده‌ام و و دیده‌ام كه بعضي چه بی رنگ شده‌اند!؟ پس مثل همیشه اعتماد بنفس داشته باشید ایشون هم حتما هنوز این صفحه‌ها را می‌خواند. البته اگر لازم است با نوشتن اين متن گذشته‌اي را فراموش كنيد، موفق باشيد.