روایت

١-    دیماه گذشته از تز دکتریم دفاع کردم. مدتی بعد از آن براساس اطلاعیه ای که دانشگاه شهید بهشتی برای جذب هیات علمی داده بود یک کپی از مقاله هایم و شرح حال علمی و نامه ای با مضمون درخواست همکاری برای گروه فیزیک بهشتی آماده کردم و در یک روز فرح بخش اما سرد و برفی به دانشگاه بهشتی رفتم. مدیر گروه فیزیک آن زمان دکتر غفوری بود. در اتاقش باز بود خودش همچنان که کار ارباب رجوع را راه می انداخت از سمتی به سمت دیگر اتاق می رفت ومی آمد و پرونده هایش را مرتب می کرد. موقع ثبت نام بود یا ترمیم که حسابی سرش شلوغ بود. در آن آشفته بازار فرصتی یافتم تا خودم را معرفی کنم و مدارکم را تحویلش بدهم. همین طور که داشت مقالاتم را ورق می زد و دنبال هیچ چیز بین شان نمی گشت از گرایشم پرسید و وقتی گفتم اختر فیزیک همین طور که داشت مقاله هایی که دستش داده بودم را با دست سبک سنگین می کرد گفت: خانم! حیف این استعداد و وقت نبود که رفتی اختر فیزیک کار کردی؟ اگر این مقاله هاتو به یه سبزی فروش بدی نیم کیلو سبزی بهت می ده؟ اما اگر برق مغازشو قطع کنی زود صداش در می آد و می آد جلو پات می ایسته". ایشان نزدیک به ده دقیقه به من مشاوره دادند که بقیه حرفهاشان نیز از همین دست بود. در نهایت با بی میلی کاغذهای من را روی انبوه دیگر درخواست ها گذاشتند ومن با چهره ای در هم رهسپار شدم. تا الان هیچ جواب رد و قبولی در جواب درخواستم در یاقت نکرده ام.
٢-   دیماه گذشته از تز دکتریم دفاع کردم. دو روز بعد از آن مطابق با اطلاعیه جذب هیات علمی دانشگاه صنعتی شریف هرآنچه مدرک لازم بود (کپی مقالات، نسخه ای از تز دکتری، شرح حال علمی و ...) آماده کردم و به دفتر دانشکده تحویل دادم. گروهی که در آن کار می کردم به نیروی جدید نیاز داشت. رییس دانشکده می دانست که گروه مربوطه به همکار نیاز دارد. استادهای دانشکده بارها به صورت رسمی و غیر رسمی تایید کرده بودند که این گرایش نیاز به همکار جدید دارد. در اطلاعیه جذب هیات علمی دقیقا به این گرایش اشاره شده بود. به غیر ازمن کسی برای این گرایش درخواست نداده بود. من تا الان هیچ جوابی در جواب نامه تقاضای همکاری ام دریافت نکردم.
٣-  من شهریور ماه گذشته براساس اطلاعیه گروه اخترقیزیک دانشگاه پاریس 6  برای یک دوره ی پسا دکتری تنها یک شرح حال علمی باه آدرسی که داده یودند ایمیل کردم. سایر مدارک شامل معرفی نامه و ... بود که اصلا نفرستادم. آذرماه نامه ای به من پست شد که نوشته بود چون ما درخواست های بهتری داشتیم نمی توانیم شما را بپذیریم.
۴- من دیماه گذشته در جواب استادی از دانشگاه پاریس 7 که در یک سمینار دیده بودم نوشتم که از تز دکتری ام دفاع کردم و دنبال پسادکتری هستم. سه ماه بعد من دعوت نامه ای داشتم که من را 2 سال محقق پسادکتری دانشگاه پاریس 7 و دانشگاه North-West آفریقای جنوبی برای گروه رصدی HESS می دانست.
۵- حالا که در همان هوای فرح بخش اما سرد پاریس سر کارم می روم و می بینم لبخندی که اصلا قلابی نیست چند ماهی است روی صورتم جا خوش کرده گاه از خودم می پرسم آیا کسی که باعث شده من در گرانی شهر پاریس خیالی آسوده داشته باشم سبزی فروش های پاریسند که اختر فیزیک میفهمند و یا آنچه باعث شد سالها این لبخند در کشور من از صورتم دریغ شود، مسوولانی هستند که قدر سبزی فروش می فهمند؟

پی نوشت:‌دلم نمی خواست هیچ وقت اینها را می نوشتم. دلم نمی خواست هیچ وقت وقتی می نویسم مدام این شعر به ذهنم بیاید که : "خانه از پایبست ویران است". خانه ای که مال من است. خانه ای که دوستش دارم اما تابم نیآورد!

 

/ 7 نظر / 16 بازدید
نسرین

وای که داغ دلم با خوندن این نوشته تازه شد.من شما رو نمی‌شناسم و نمی دونم کدوم دانشگاه بودید...اما تجربه ی روبرو شدن با دکتر عفوری برای منم مثل یک پتک بود که خورد تو سرم و رفتار اون و سایر اعضای هیئت علمی شهید بهشتی سرنوشت منو تغییر دادن و من الان تبدیل شدم به یه دانشجوی مثلاَ کارشناس ارشد که هیچ امیدی به تموم کردن درسش نداره و تمام امیدش به دانشگاه های خارجیه شاید که بتونه آینده ی روشنی رو اونجا برای خودش رقم بزنه![ناراحت]

محمدی

سلام خوشحالم که رفتی پاریس برایم خبر خوبی بود لطفا" یه شماره تماس برام بنویس (با e_mail)

عاطفه

حالا ببینید من بدبخت چی‌کشیدم که این غفوری مثلا استاد راهنمام بود!!! کاری کرد که کلا حالم از اون دانشگاه به هم می‌خوره! کم هستند استادایی که مثل دکتر سپنجی باشند! که البته فکر نکنم تو سر و کارت بهش افتاده باشه فرزانه جون! آره عزیزم مشکل ما از اونجاست که سبزی فروش استاد شده و استادف سبزی فروش! خوشحالم که خوشحالی! حیف که هم خونه‌مو اط دست دادم [چشمک]

رضا

سلام فرزانه جان: اولا بهت تبریک می گم موقعیت خوبی کسب کردی و از همه مهمتر خوشحال دوما: من که فکر می کنم شما بهتره ممنون دکتر غفوری ... باشی که همچین موقعیتی رو برات خلق کردند!!! سوما: خیلی سخت نگیر اونام اگه بخان همه رو بگیرن که نمی شه سالی 30-40 نفرو باید بگیرن و اگه کسی و نگیرن هم معنی اینو نمی ده که اون آدم علمی و خوبی نیست. مثل ازدواج که نمی شه به همه بله گفت و بالاخره یه سری هم نه می شنوند. در آخر امیدوارم که خیلی شوخی هارو به دل نگیرین و بهتره آدما مواظب باشن شوخی هاشون جدی گرفته نشه. همیشه خوب و شاد باشین

راحله

اگر ميهنم من را نمی‌خواهد من هم او را نمی‌خواهم، جهان فراخ است. هوگو گروتيوس

علی

این خانه قشنگ است مهم نیست که خانه ی من نیست

زمان گذشت زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت چهاربار نواخت امروز روز اول دی ماه است من راز فصل ها را میدانم و حرف لحظه ها را می فهمم