بازگشت

آدم وقتی پس از مدتی بی خبری دوستی قدیمی را می بیند، قواعد کلام در خاطرش گم می شود. ناگاه تمام اتفاقات این همه روز بی خبری در ذهنش مرور می شود و تمام نادانسته ها و سوالها از این همه مدت نبودن دوره اش می کند. در کنار این همه، یک سوال موذی و بی جواب مدام تکرار می شود که کسی که در برابرت ایستاده آیا هنوز شبیه همان تصویر آخرین از آخرین روز با هم بودن است و حتی آیا تویی که روبرویش ایستاده ای شبیه همان سابقه ای هستی که در ذهن او به یادگار گذاشته ای. تعلیق و فرار از جواب، گفتگو ها را به بلاهت خسته کننده ای می کشاند که می تواند اظهار نظری بی مایه از وضعیت هوا یا از طعم قهوه ای باشد که در رکود فضای اطراف، یخ کرده است. در حالی که بی هدف با لبه چنگال خورده های کیک را از یک گوشه بشقاب به سوی دیگر می کشانی، سعی می کنی خود آن روزهایت را به یاد آوری.  شاید برای اینکه شبیه آن روزهایت شوی و یا شاید می خواهی به غریبه ای که روبرویت نشسته صمیمیت همه آن خاطره ها را وام دهی و بگذاری خنده از درونت بشکفد و رخنه های فضا را بشکافد و فضا را دگرگون کند. کلمه در دهانت بالغ شود، در حس و معنی بغلتد واز دهانت  فروریزد. بی واهمه دل بگشایی ودل به دل گشودنش بدهی.

آدم وقتی پس از مدتی بی خبری روبروی خودش می نشیند، قواعد کلام در خاطرش گم می شود. پس از مدتی بی خبری درمقابل خودش می نشیند و با لبه چنگال خورده های کیک را این ور و آن ور می کند. از استیصال مورچه بر لبه ی بشقاب خنده اش می گیرد اما زود خنده اش را پس می گیرد. گو اینکه در برابر هیبت آدمی بیگانه نشسته باشد. سعی می کند خودش را در آخرین روزی که از خودش خبر داشته به یاد بیاورد. سعی می کند شبیه خودش شود تا شاید رخنه های فضا بشکافد تا شاید دوباره از نو  با خودش رو راست و صمیمی شود.       

/ 3 نظر / 12 بازدید
pani

_________#####_____##___آپم___## _________#____##_____##________## ________#_____##_____##___زود___## ________#_____##_____##________## _________#____##_____##___بيا___## __________#####______##_______## ______________##_______#######__ ______________##_________####____

سلام خوشحالم که برگشتی. قطعاُ تواناتر و آبدیده شدی پس تغیرات را به فال نیک بگیر.

نصر قشنگی داری بازم بنویس