اعتبار

دلم نتگ نوشتن شده است. نه وقتی است و نه حوصله ای ولی تا دلت بخواهد حرف برای گفتن. نوشتنم نمی آید. شاید از وقتی که این خانه را رسما یه نام زدم و بعد آدمها آمدند، خواندند..تحسین کردند...عتابم زدند..یا حتی دچار شدند. من را از اول به این ها کاری نبود. غریتی میخواستم که خودم را در آن کلمه کنم تا کسی هم اگر خواست در غربتش قرینم شود و همین جور غریبه باشیم و دچار نا معلوم همدیگر...که نشد... می بینی دلم گرفته است..خیال نوشتنش است اما دوباره ترس عتاب یا دچار..سخت است. بسیار فکر کرده ام که اسبایم را جمع کنم به نا کجا آبادی دیگر. اما دلم نمی آید. پاگیر اینجا شده ام. پاگیر این همه حرفهای دلی که توی آرشیو چا مانده است. پاگیر تمام احساسهایی که کشفشان کردم. نوشیدمشان. سوگشان را چشیدم و بسیار گذشت تا رهایشان کزدم. رهایشان کردم؟ می بینی نمی گذارد ننویسم. آمده نشسته روی همه واژه هایم و می خواهد ثبت شود. می خواهد مثل همه آنهایی که نوشته شدند و به تاریخ من پیوستند اغتبار بگیرد. اما ترس من پنهانش می کند. بی پروایی ام را کجا رها کرذم...

/ 3 نظر / 8 بازدید
آزاده

بنویس که همیشه نوشته هایت را یک بار خواندم و صدبار تکرار کردم . کلامت برای من لالایی روزهای دور است. از 10 سالگی تا امروز. شاید هم از آنروز 5 سالت بود و اولین نامه یا شکایت نامه را نوشتی در مورد من. وای مدتی است از ته دل نخندیده بودم.

آزاده

فرزانه ه ه ه :****