آشتی

این متن ربطی به حال و احوال من ندارد. در خانه تکانی اخیر باز یافت شد!!!

حالا دیگر نگاهش نمی کنم. دلم می خواهد به یاد نیاورم که او همان کسی است که تا چندی پیش کنار هم شاد زیسته ایم. من خنده های کودکانه سر داده ام و او تمام خواهش های کودکانه ام را به جان خریده است. دلم می خواهد این بغض ریخته در گلو و این اشکهای نا مربوط را انکار کنم. اصلا دلم می خواهد ناگاه خاطره ای شاد و یا لطیفه ای خنده دار یادم بیاید و یکهو قهقهه بزنم. بعد او با چشم هایی گرد شده نگاهم کند و من سر صبر، سرخوشانه خاطره یا لطیفه را برایش تعریف کنم. بعد او هم  لطیفه ای یادش بیاید. حرفهایمان در هم گره بخورد و زنجیر وار لحظه های سرخوشی را با هم سر کنیم. اما الان بیش از ساعتی می شود که روبرویم نشسته و من دلم نمی خواهد نگاهش کنم. او لابد فکر می کند که چون دیگر دوستش ندارم نگاهم را می دزدم و این اوضاع را بدتر می کند. پیش از این با نوازش و خواهش خواست که چیزی بگویم که سکوتم بشکند. تا بداند. تا فاصله برچیده شود. من اما بغضی سنگین به اندازه تمام چشم پوشی ها و فداکاری های این چند ساله ام فضای فکر و حسم را پر کرده بود. به مغزم فشار می آوردم تا دلخوری ام یا ناگاه دل شکستگی ام را به کلامی مستدل، آنطور که او را راضی می کند، تبدیل کنم. اما کلمه ها گریخته بودند و تنها سراپا گوش بودم تا کلامی محبت آمیز از او بشنوم  تا حس امنیتی که داشت از درونم می رفت در من  دوباره باز گردد. اما خبری نبود. تمام آنچه می شنیدم فرمان های مکررش بود برای بیان دلیل اشک هایم. فرمانی که گرچه با نوازش و خواهش و گاهی طنز همراه بود اما همچون بتکی بر خواهش های ظریف زنانه ام پایین می آمد و مرا در خود می شکست. چیزی در درونم می خواست و می خواهد فریاد بزند در پشت این زن امروزی مستقل تحصیل کرده، بلاهت احساسات زنی خفته است که ناگاه تمام لحظه های ترس و شور بختی اش به یادش می آید. ناگاه دور خود می چرخد تا سایه ی امنیتی یابد تا ترس هایش را خالی کند. می خواهم فریاد بزنم این رویه از زن، منطق فراموشش می شود. دلش می خواهد در آغوشی لحظه ای فارغ از گذشته و حال و آینده امان بگیرد و کودکانه بی هیچ دلیلی لحظاتی را گریه کند. می خواهم فریاد بزنم این زن را بشناس. در کنارش بگیر و بگذار وقتی امان گرفت و رها شد خودش سر صبر تمام آنچه او را به این حال واگذاشته برایت با همان منطقی که تو از یک زن امروزی مستقل درس خوانده انتظار داری وا می گوید. اما او حالا نگاهم نمی کند. انگار که با موجودی غریبه و عجیب تنها افتاده باشد کلامش کوتاه، جدی و سنگین و اما هنوز مهربان و هوادارانه شده است. چشم هایش را دوخته به صفحه ی جادویی روبرویش و انگار سعی می کند وجود من را انکار کند و یا ساده بگیرد. من  می دانم سکوت و سرپوشی اش برای این نیست که موضوع پیش آمده بینمان برایش بی اهمیت است و بیش از آن این در خود خزیدنش برای دست پاچگی اش در روبرویی با چهره ای جدید از زنی است که اورا تا به حال در این حال ندیده است. من این ها را می دانم اما هنوز آن زن دل آزرده ی درونم گوشه ی امنیتش را نیافته تا من بتوانم با این منطق های بیرونی ام راضی اش کنم که گره از صورت باز کند. تا آهنگ صدایش را از یک ملودی غم گین به ضرباهنگی آمیخته با اطمینان و شادی تبدیل کند. تا سکوت را بشکند و با نگاهی جان دار نگاهش کند. تا خانه را دوباره روشن کند. زن دل خور آزرده ی درونم به راستی قهرش گرفته. نمایش های من را مدام خراب می کند. حتی وقتی در همین سکوت لعنتی غذایی خوشمزه می پزم و او بسیار تشکر می کند، زن آزره درونم به من حتی اجازه نمی دهد سپاسش را با کلامی نرم پاسخ بگویم. به جایش در سکوت چون کودکی رویا پرداز من را مدتها به دانه های برنج کف بشقاب سرگرم می کند. اینطور می شود که نهار خوردنمان هم در سکوتی مرگبار با چهره ای در هم از من برگزار می شود. من یک باره مصداق موثقی از جمع تناقضات می شودم. بهترین غذایی که دوست دارد آماده  کرده ام یعنی هنوز تو و رابطه مان را دوست دارم و می دانم باری این سکوت تو از سر چشم پوشی ات نیست که از سر آن است که نمی دانی چه باید بکنی. سر سفره با ابروانی گره خورده نشسته ام، یعنی هنوز از آنچه پیش آمده دلگیرم و هنوز دلگیرم که چرا نمی دانی که چه باید بکنی. من به موجودی بی منطق، غیر قابل پیش بینی و بداخلاق تبدیل می شوم و او به موجودی ساکت، دست پا چلفتی، سهل انگار و بی فکر. 

حالا دیگر نگاهش نمی کنم. نگاهم مدتهاست از پنجره به آسمان خیره شده. منتظرم کسی بیاید حرفها و احساسهای ما را به هم بگوید. ما را آشتی در اندازد. منتظرم کسی پیدایش شود.  

 

 

/ 6 نظر / 12 بازدید

آفرین کمتر آدمی جرات داره و بصیرت داره اینقد قشنگ خودشو تصویر کنه. هر کسی خودشو بشناسه خدارو هم می تونه بشناسه.

سلام

حالا آشتي؟[لبخند]

سلام

حالا آشتي؟ [لبخند]

یه زن که خیلی خوب می فهمه چی میگی

به نظرم هیچ وقت انتظارت سر نمیاد. مردِ هیچ وقت نمی فهمه تو رو.انگار که فهمیدن زن برای مرد غامض نرین مساله اس.همش قهرو همش آشتی بدون امید فهمیده شدن.باید بااین غم خو گرفت.

غروب

سلام بعضی وقت ها از جهان دور و بر بیش از اندازه فاصله داری از ظرف خودت بیرون آمدی و در مورد خود ودیگران میتوانی بدرستی قضاوت کنی واین کار سخت است و قضاوت و به نتیجه آن گردن نهادن سخت است. و این بحث فارغ از جنسیت است. حتم دارم فیلم جاده فدریکو فلینی رادیده ای . مرد وزن هر دو نوارنده اند و دوره گرد و تنها نوع سازشان باهم متفاوت است. و یک جمله دیگر اینکه درک بیشتر لاجرم درد بیشتر بهمراه دارد باور کن. برای وجود نازنینت سلامتی آرزو میکنم یک دوست

غروب

یادم رفت بگم که سلام مرا به طوطی های آزاد پاریس برسانید و بگویید روا نیست که ما در اینجا در قفس باشیم و شا در آآنجا آزاد ورها ببینید پیامی برای من و ما ندارند.[لبخند] همیشه از او سرشار باشین