مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش

  لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش

 دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی

بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش

من همان به که از او نیک نگه دارم دل

 که بد و نیک ندیده‌ست و ندارد نگهش

بوی شیر از لب همچون شکرش می‌آید

گر چه خون می‌چکد از شیوه چشم سیهش

چارده ساله بتی چابک شیرین دارم  

 که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش

از پی آن گل نورسته دل ما یا رب      

خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش

یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند   

ببرد زود به جانداری خود پادشهش

جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در   

 صدف سینه حافظ بود آرامگهش

 

/ 4 نظر / 2 بازدید
ادم

چشم چشم دو آبرو

حالي خيال وصلت خوش مي‌دهد فريبم تا خود چه نقش بازد اين صورت خيالي مي‌ده كه گرچه گشتم نامه سياه عالم نوميد كي توان بود از لُطف لايزالي ساقي بيار جامي وز خلوتم بُرون‌كش تا دَر بدَر بگردم قلّاش و لاابالي از چار چيز مگذر، گر عاقليّ و زيرك امن و شراب بيغش، معشوق و جاي خالي چون نيست نقش دوران در هيچ حال ثابت حافظ مكُن شكايت تا مي خوريم حالي