ترانزیت

الان که دارم اینها را می نویسم در سالن ترانزیت فرودگاه کایروی (قاهره)  مصر هستم. ساعت از چهار صبح گذشته و من در سالنی سرد و خالی جایی وسط صندلی هانشسته ام. گاهی صدای پاشنه های کفشی از دور یا صدایی تکراری که از بلندگو پخش می شود سکوت نفرت بار اینجا را بر هم می زند.

 ما سه نفر بودیم. قرار بود بعد از تمام شدن سمیناری در بارسلونا با هواپیما به پاریس و بعد از آنجا به ژوهانسبورگ برویم. اما آتشفشان شد و همه هواپیما ها را زمین گیر کرد. تنها شانس ما برای بیرون آمدن از اروپا هواپیمایی خط هوایی مصر بود که از بارسلونا به کایرو و بعد از چهار ساعت ترانزیت به ژوهانسبورگ می رفت. هواپیمای اول با پنج ساعت تاخیر پرید. مسوول خط هوایی در بارسلونا به ما اطمینان داد که اگر ما پرواز دوممان را از دست بدهیم، آنها به ما اقامت هتل در کایرو تا پرواز فردا را می دهند. ما خرسندانه پریدیم. وقتی به کایرو رسیدیم پرواز دوم را از دست داده بودیم. کارت پرواز و پاسپورت هایمان را گرفتند تا به ما ویزای ترانزیت یک روزه، یک روز اقامت در هتل به همراه همه وعده های غذایی و تور بازدید از اهرام مصر را بدهند. یک شب توفیق اجباری ماندن در سرزمین اسرار آمیز مصر. با رازها و افسانه ها و تمدنی مثال زدنی باعث شده بود علی رغم یک روز بلاتکلیفی در فرودگاه بارسلونا و خستگی و خواب زیاد، خنده از لب هامان برچیده نشود. مردی از ماموران فرودگاه اسم من را خواند و سوال و جواب کرد که کجا می روم. اقوامی در ژوهانسبورگ دارم؟ تنها سفر می کنم و ومن گفتم و  تمام شد. یک ساعت بعد آمدند تا کاغذ های هتل و پاسپورتها را بدهند. پاسپورت من در بین آنها نبود! به من گفتند که چون پاسپورت ایرانی دارم حق گرفتن ویزای ترانزیت ندارم و باید تا 12شب فردا در سالن یخ زده فرودگاه، روی صندلی های سرد و سفت آن سر کنم. در حالی که طبق قوانین می بایستی در اتاقی گرم آسوده می خوابیدم و فردا را دل خوشانه در شهر گردش می کردم. اما جرم من پاسپورت ایرانی من بود. قانونی نا نوشته برخاسته از بخارات گند دهان گشاد سیاستمدارانی که دنیا را بر حسب توهمات ذهنی خودشان توصیف می کند به من حکم می کند که یک شب و روز تمام را روی صندلی های سرد و سفت این سالن بگذرانم و چندی یک بار تاسف های نمادین مامورانی را بشنوم  که پاسپورت ایرانی داشتنم را یادآوری ام می کنند. همراهان من که برافروخته می خواستند با من بمانند را با بغضی که فرو می دادم فرستادم که بروند و خودم ماندم با مرور تمام یاوه گویی هایی که از دهان هایی باز و چشمانی بسته هر بار در هزار بلند گو ضرب می شود از آنجا به ده ها خبرگزاری و در هر کدام در هزار نوبت پخش می شود که می گوییند امروز ایران موقعیتی ممتاز در سراسر جهان دارد. امروز روابط خارجی ما با همه دنیا گسترانیده شده است . من اما امروزی که چنین تلخ بر من گذشت را می شناسم و در خاطرم ثبت می کنم.

ساعت دارد به پنج می رسد و همه آنها که می توانم برایشان بگویم تا کمی از بغضم کاسته شود، همه گوشه هایی پاره پاره از دنیا در خوابند و من هجده ساعت دیگر باید دوام بیاورم.  

/ 8 نظر / 9 بازدید
زهرا

من واقعا متاسف شدم. حس همدردی عجیبی باهات می کنم. انگار جای تو هستم! منم بغض دارم. راستش خیلی موقع ها دچار چنین بغضی میشم و نمی دونم باید باهاش چیکار کرد! چی بگم! توصیه می کنم سعی کنی به این اتفاق بخندی و بعدا با شادی برای بقیه تعریفش کنی. زندگی ما خنده داره فرزانه جان. مطمئنا این هیجده ساعت هم می گذره و تو به اتاق گرم می رسی. پس دلیلی نداره که خوشحال نباشی. به این فکر کن که ایرانی بودن، اتفاق بسیار خاصیه که واسه هر کسی نمی افته! به اون دو نفر که امشب رو در اتاق گرم می گذرونند بگو که ایرانی بودن اتفاق منحصر به فردیه، حتی از دیدن اهرام مصر هم بهتره! :) به خدا راست میگم!

سارا

فکر می کنم خیلی از ما که به طور مستقل (نه با گذرنامه های سیاسی) بیرون مرزها زندگی می کنیم در یک جایی و به نوعی این تلخی گزنده ی حس تو را چشیده باشیم. سالها پیش که ناخواسته و تحت تاثیر محیط و سن و سال ایده های شعاری تری داشتم(و البته هنوز داخل ایران بودم)- وقت حرف زدن کسی که چند سالی بود ایران نبود در مورد گذرنامه ی ایرانی- همین گزندگی را احساس کردم و رنجیدم که چرا آدمها انقدر زود هویتشان برایشان کم ارزش می شود!!! امروز که نگاه می کنم به عقب- خنده ام می گیرد از واکنش درونی خودم در آن روز. بله- متاسفانه با کذرنامه ی ایرانی سفر کردن حس منحصر به فردی دارد. در واقع مفهوم سفر برایت عوض می شود و همراه می شود با کابوس دست و پنجه نرم کردن با ویزا و گذرنامه و بدبرخوردی ماموران و حس تلخ تحقیری که همه ی ماموران سعی می کنند متوجهت کنند ربطی به شخص تو ندارد و برایت متاسفند که باید تجربه اش کنی. مفهوم سفر همراه می شود با استرس وقوع آتشفشان- با استرس از دست دادن پرواز- استرس«؛سکیوریتی چک»های دقیقه به دقیقه-و خیلی استرسهای دیگر. عادت می کنیم (یا شاید کرده ایم)...

ابوالفضل

در مورد این ملیت لعنتی دست رو دل هر کی می ذاری خونه!!! من رو هم چند وقت پیش تو هلند تقریبا زندانی کردن تا در مورد صحت ویزام استعلام کنن فقط و فقط چون ایزانی هستیم!!!!! واسه سیما هم هنوز بعد از یکسال نتونستیم حساب بانکی باز کنیم چون از یه کشور "های ریسک" هستیم و خلاصه که این موضوع سر دراز داره .... امیدوارم الان تو ژوهانسبورگ اوضاع ردیف باشه!!

سایه

سلام فرزانه! امیدوارم الان همه چیز روبه راه باشه! بابا کلی هیجان زندگیت بالا رفته بوده که!

احسان عیوضی از افریقا

جویای احوالتان هستم . خدا کنه به خیر بگذره ... حالا به رسمیت نمشناسند به درک ... میهش دیگه ... شده دیگه ... مراقب خودتون باشید ...

محمد

ان شاء ا... براي همه‌ي دوستاني كه از وطن دورند به خير بگذرد. یکی از اساتید که سال‌هاست در خارج از وطن مي‌زيد، می‌گفت: ما ها هم در میهنمان غیر خودی محسوب مي‌شويم و هم در سرزمین بیگانه. من ذيل اين جمله ذكر مي‌كنم: بنا به فسانه‌هاي شاهنامه، اگر سیاوش وار در سرزمين مادريت زندگی کنی، می‌توانی با شهامت از میانه آتشی که برای نابودیت گسترده‌اند به سلامت بگذری و آبرويت را حفظ كني ولی اگر تاب نياوري و بگريزي، حتي اگر عمری با خوش‌دلي سرزمین بیگانگان را آباد کنی، عاقبت با خونت سرزمینشان را آبیاری خواهي کرد. يادمان باشد فسانه‌هاي شاهنامه به زيور حكمتِ حكيمي تاريخ شناس آراسته است.

یکی نه مثل تو

ببخشید متوجه منظورتون نشدم. اینکه می فرمایید الان، یعنی اینها را در فرودگاه داشتید می نوشتید یا منظورتون اینه که صحنه ای که الان توصیفش می کنید مربوط به فرودگاه هست؟ ممنون میشم جواب بدید. چون مهمه

آزاد

چقدر تلخه. یه زمانی رفته بودم دبی ویزای امریکا بگیرم، زمانی که خاتمی رئیس جمهور بود. کارمند سفارت در حالی که داشت مهر می زد تو پاسپورتم تو چشام نیگاه کرد و گفت شما ایرانی ها همه دروغ گویید. دو روز بعد که برگشتم ایران تو فرودگاه، مامور محترم پاسپورتم را پرت کرد یه گوشه و گفت وایسا. بعد ساعتی مامور محترم دیگه‌ای اومد سوال و جواب کردن که برای چی رفتی دبی؟ چی کار داشتی؟ کجا رفتی؟ تو دلم داشتم صلوات می فرستادم به روح اونی که ....