هویت

در مهاجرت یک چیزهایی را از دست داده ام و چیزهایی به دست اورده ام. همه ی انچه یافته ام چون جوانه هایی تازه با صبر و حوصله دارند درونم برمیکشند و هویت میگیرند. چیزهایی هم از دست دادم که گاه ناگهانی بوده و گاه ارام موذی ذره ذره از من رفته است قبل از انکه رفتنش را به جا اورم یا به سوگ بنشینم.

نامم فرزانه است. پدرم این نام را برایم گذاشت. قرار بود چیز دیگری باشد. چیزی شبیه شیده یا شیما. اما پدرم میگوید با دو چشم سیاه باز خیره به دنیا آمده ام. گویی برای سردراوردن از ساز و کار هستی امده باشم. هم از اینرو بوده که یکباره نامم را فرزانه گذاشته. اینها میتواند تصورات ذهنی پدری باشد که برای فرزندش خواب اینده ای را دیده که ارزوهای بر نکشبده خودش بوده اند. من اما با این داستان بزرگ شدم. هربار که این داستان بازگو شده انگار نیرویی ماورایی به من فرمان داده تا چون کهنه سربازی برای ماموریت فتح اسرار این دنیا به پا خیزم. تمام عمرم معنای نامم با آهنگی تحسین برانگیز و یا بیشتر مسوولیت امیز، برایم نشانه و دلیل راه بوده تا خودم را بازیابم. من هرباره از تلفظ اهنگین نامم نیرو گرفتم و تمام ذهنم این شد که نامم را به خویشتنم اثبات کنم.

مهاجرت نامم را از من گرفت. نه یکباره. ارام و موذی چون سمی ویرانگر از در دوستی و ساده دلی با من درامد و ذره ذره نامم را که بخش بزرگی از هویتم بود، را از من گرفت. اوایل از روی ساده دلی و بی هیچ توجه به سایه سنگینی که نام من روی هویتم داشت، آسوده خاطر خواستم به دوستان تازه ام تلفظ درست و کامل نامم را بیاموزم. بی فایده بود. نام من همچون خودم مرزها را درنوردیده بود. از پس برگه های تاریخ و فرهنگ و زبانها گذشته بود و حالا در این فرهنگ و جغرافیای جدید تنها واژه ی گیج کننده با سه هجای بی ربط و پیچیده بود که هیچ چیز را به ذهن شنونده نمی اورد. من اما گاهی ساده دلانه سعی میکردم معنی نامم را توضیح بدهم. و هربار پس از شوق و تحسینی بیشتر از سر ادب، خیلی زود نامم با آن سه هجای گیج کننده اش به فهرست مگوهای مخاطبم اضافه میشد. بسیار برایم پیش آمد که پیچیدگی بازگو کردن نامم مخاطب های جدیدم را از فکر فراخواندن من منصرف کرد و مدتی طول کشید تا دستم آمد این نام زیبایی که دوستش داشتم و مایه ی هویتم بوده حالا ابزار پای لنگی شده که با پیچیدگی آوایش در این دنیای جدید، حتی دیگر کارکرد نام را هم برایم ندارد.

نامم فرزانه بود. از وقتی مهاجرت کردم خودم را به انواع و اقسام آوا ها و اختصارها بازیافتم. مهاجرت ذره ذره نامم را از من گرفت و حالا چیزی بی روح از آن مانده که فقط برای چیزی خوانده شدن به کار می آید. حالا که در انتظار برکشیدن جوانه هایی هستم که در جای خالی از دست داده هایم کاشت ام، دارم فکر می کنم چیزی در خودم بشناسم و باز پرورانم که وقتی از پس قصه ها، مرزها، تاریخ و زبان و فرهنگ ها می گذرد، برایم همچنان برجا بماند.


/ 0 نظر / 37 بازدید