دلم میخواهد فقط فکری به حال جوانه ها کند.

به من میگوید مردم در برابر سراشیبی مهربانیهای تو سرگیجه میگیرند. به من میگوید آنها به محبتهای محدود، نوبت دار و مشروط  ایمان و عادت دارند. من سرم را پایین می اندازم و جوابش را با بغضی که از هزار توی غربت من با هر چه مفهوم نوبت و مشروط بر می آید نمی دهم. بعد تو از سکوتم میترسی و میگویی که خوابت می آید و باید حرف بزنم که پشت فرمان خوابت نبرد. من تمام حرفها و حسابها و تناقضها را پشت سرم می گذارم و به تو که تنها نیم رخی از همه نا شناخنه هایت کنارم هست میگویم زندگی کوتاه است! تو با همان شوخیهای جدیت که حالا فقط اصراری است برای آنکه حرفی جدی پیش نیاید میگویی آدمها پیچیده اند ومن در کلاف طنز حرفها و حرکاتت پیچیده میشوم.

 به من میگوید به هر باری خمیده نشو! آدمها حساب توان تو دستشان نیست. رقم غصه هایت را هم فراموش میکنند. باید مدام به خاطرشان آوری. من خاطرم میرود که گفتی از خاطره گذاشتن واهمه داری  که چنین پرهیز میکنی و حواست نبود که بیش از اینها خاطره گذاشته ای و من همه شان را هزار بار بایگانی کرده ام چون ایمان دارم زندگی کوتاه است. که این لحظه ها حرمت دارد. این ثانیه ها وزن دارند و نمیخواهم به خاطر ترسهایم انکارشان کنم. میخواهم چون جوانه هایی نوبر روی پوست زندگی ام سبز شوند. دل به سبز شدنشان بدهم و آرزو کنم رشد کنند و گل بدهند و بالغ شوند. تو از جوانه میترسی. میترسی ریشه دارت کند. پایبندت کند. نگهت دارد و تو شاید مسافری.

به من میگوید کابوسهایت ترس از رفتن است. میگویم رفتنی در کار نیست. میگوید دل کندن چطور؟

خوابم میگیرد و دلم سقفی میخواهد که بشود زیر آن تمام شب را قصه گفت. تو قصه ها را بلدی. اما راه حل سقف را نمیدانی و من دوباره ساکت میشوم. سکوتم چه میکند که دوباره میپرسی کجایی و من میگویم خانه خرگوش! و نمیگویم که هنوز در فکر آن سقفی که زیر آن قصه های من و تو سرگردان دو تن خسته و مشتاق و خواب آلودند به خواب خرگوش رفته ام.

من بی راه حل تو هر شب بی قصه به هزار خواب خرگوشی فرو میروم و هر صبح خواب آلوده از هیچ کدامشان بر نمیخیزم.

به من میگوید چرا خواب آلودی؟ جوابش را میدهم که از تغییر فصل است و یا شاید از سرگیجه ای که دیگر نیست. و دلم نمی خواهد بسنده کند. دلم میخواهد اصرار کند و من بنشینم و سر صبر برایش همه قصه هایی که زیر هیچ سقفی بینمان گذشت را تعریف کنم. دلم میخواهد بفهمد لحظه هایم  وزن و حرمت دارند. که میترسم لذت خاطره ها از دستم برود. که من تنها یارای نگه داشتن جوانه ها را ندارم. دلم میخواهد فقط فکری به حال جوانه ها کند.  

/ 3 نظر / 5 بازدید
زمونه

دلم میخواهد اصرار کند و من بنشینم و سر صبر برایش همه قصه هایی که زیر هیچ سقفی بینمان گذشت را تعریف کنم. دلم میخواهد بفهمد لحظه هایم وزن و حرمت دارند[لبخند][خجالت][گل]

بهنامترین

وووووووااووووو. میدونی همچین یه احساس خلسه به آدم میده. من پی راه حل تو.......و هر صبح خواب آلود......سلام