طعم تلخ مرگ

قدیم ترها مرگ برایم واژه ی گیجی بود که گهگاه در هیات عزاداری برای کسی که نمی شناختمش رنگ می گرفت و ساعاتی اطرافم را بی آنکه درست بازبشناسمش محزون می کرد و می رفت. من او را در میان صورتهایی غمگین و مات, دماغهای قزمز و ورم کرده, بوی گلاب قالی های قرمز و صدای محزون قرآنی که از بلندگویی دورترها پخش می شد بازمی یافتم. مرگ موجودی جادویی پر جذبه و مقتدر بود که راست قامت ایستاده بود درحالیکه صدای موزون و محزون قاری داشت تمام دردهای بشریت, تمام پرسشهای بی جواب, ترسهای بی امان و بی پناهی جانکاه آدمی را به یکباره عاجزانه در فضا می گریست. ایستاده بود و به تمام مصیبتهایی که در تمام دوران به بار آورده بود خرسندانه می بالید و همه خنده های عالم را در خود می آشامید. من هربار درد و مدارا را در سکوت آدمها, در سنگینی فضا و از ان ناگوارتر در ضجه های کسانی که نمی شناختمشان می دیدم و فقط آرزو می کردم زودتر از این فضا رها شوم و این واژه ی گیج را همانجا تا ابد جا بگذارم.

امروز هادی خان مرد. من  آنقدر دور هستم که از صدای گریه ها, از سنگینی فضا و از عجز و ترس صدای قاری مصون باشم. اما انگار مرگ تمام این نشانه ها را رها کرده, فرسنگها را طی کرده و خودش را درست به نزدیک ترین نقطه به من رسانده است و وادارم می کند که باز بشناسمش. هادی خان رفته است و اولین جمله ای که بعد از این خبر هزار بار می شنوم این است که راحت شد. در حالیکه  هرکسی در تدارک بخشی از نمایش سوگواری است که قهرمانش مرگ است مدام از سر مدارا با مرگ یا از سر خشم می گوید راحت شد! گویی می خواهند جبر اراده مرگ را به دلخواهی پیش آمده تبدیل کنند. من اما فرسنگها دورتر آشفته ام! من به پیکر پیرمردی که اکنون بی جان در گوشه ای از اتاقی بسیار دور از من آسوده است نمی اندیشم. حتی درست یادم نیست آخرین باری که اورا دیده ام کی بوده است. نگران فرزندی بی سرپرست, زنی بیوه و یا جوانی ناکام شده ی کسی هم نیستم. من نگران چیزی آشفته در خودم هستم. هادی خان برایم مردی است که همیشه پیر بود و همیشه خاطرش برایم با مهربانی و آرامش مصادف است. او را به یاد می آورم که در جمع هایی شلوغ, آرام و صبور گوشه ای می نشست و اگر مختصر حرفی می زد یا احوال پرسی بود یا می خواست کامت را با شیرینی نازگیلی شیرین کند. او بخشی از خاطرات شیرین کودکی های من است. من هربار برای رهایی از ترس های بزرگسالی سمت خاطرات شاد و بی دغدغه کودکی ام دویده ام و او همیشه در هیات پیر مردی مهربان با لبخندی آسوده گوشه لب در آن خاطره ها ظاهر شده است. اما امروز هادی خان مرد و من تازه فهمیدم او برایم  بسان ظرفی بود که بخشی از من و دلخوشی های مرا جاداده بود و حالا با مرگش آن پیمانه شکسته. خاطراتم دربه در شده اند و ذهنم آشفته شده. حالا می بینم مرگ دیگر در غالب واژه جایش نمی شود. دارد آرام آرام خود را به دورترین خاطره های کودکی ام می چسباند و می خواهد آهسته و شکیبا همه خاطرات کودکی ام را به اسم خودش مصادره کند. حالا دیگر وقتی از ترسهای بزرگسالی به خاطره های خوب کودکی پناه می برم به جای چهره آرام و آرامش بخش پیرمردی که همیشه به من شیرینی نارگیلی میداد موجودی دلهره آور نشسته که دوباره من را به ترسهای بزرگسالی ام حواله می دهد. هادی خان راحت در گوشه ای از یک اتاق بعد از یک دوره مریضی برای همیشه غنوده و راحت شده است. اما با رفتنش به اندازه ی همه شیرینی های که در کودکی به من داد, امروز طعم تلخ مرگ را به تمام بی پناهی خاطره هایم ریخت.

 

/ 1 نظر / 11 بازدید
هما

فرزانه، تو وبلاگ داشتی و صداش را درنمی آوردی؟ بعضی هاشان را خواندم. نثر جذابی داری که راستش برایم کمی غیرمنتظره بود. از این به بعد سعی می کنم حتما بخوانم نوشته های دلنشین ات را :)