هزارپاره ام. هرپاره ای افتاده در مکانی و زمانی و یا حتی نقشی گاه بسیار دور از انچه در اکنونم. گاه همچنان که ترس و ناامنی راهش را از جایی وسط سینه ام به شقیقه هایم باز می کند و صداهایی موهوم تمام سرم را مصادره می کند، چهره ام با لبخندی ماسیده مصداق کاملی می شود از کسی که با رضایتی وافر مشغول کاری است که در آن مطمین ترین آدم دنیاست. از این همه تناقض در خودم به شگفت می آیم. هنوز درست نمی دانم ایا انقدر قوی شده ام که از پس صداها و ترس ها برامده ام یا انقدر ترسیده ام که صدا را، ترس ها و تاریکی ها را فقط انکار می کنم.   

/ 2 نظر / 4 بازدید
نازنين

سلام. نثرتون وزن داره. خيلي حس خوبي بهم دست داد وقتي خوندمش.ممنون.