شعر

“این ترک نیست به رخساره‌ی ما”،

آینه گفت.

- “چین پیری‌ است…”

تو گفتی

“… که به سیمای شماست!”

بغض او پر شد و در چشم زلالش ترکید:

- “از غم تست شیاری که به پیشانی‌ِ ماست!”

روی برگرداندی و اندوه تو بر گونه چکید

چشم گریان تو بر چهره‌ی دیوار افتاد

پاره سنگی چو دل از سینه‌ی او بیرون جست

پیش پای تو فروآمد و از کار افتاد.

-” آه دیوار…”

تو گفتی

“چه شد آن سایه‌ی من…

… که شبی ماه به رخسار تو رقصانیدش؟”

-” نیست افسوس!”

سر از شرم به پایین انداخت،

خنده‌ی بی‌سبب ماه نخندانیدش…

روی گرداندی و، تصویر تو در آب نشست:

-” برکه جان! کیست؟”

تو پرسیدی و او هیچ نگفت.

-” می‌شناسی تو مرا؟”

باز تو پرسیدی و، ماه…

… رفت و ابر آمد و تصویر ترا پاک نهفت!

 

اشک گرم تو فرود آمد و بر گونه چکید

اشک گرمی که در او شادی و غم پنهان بود

“آب” و “آیینه” و “دیوار” ترا می‌جستند

دل من نیز به سودای تو سرگردان بود

 

همه را دیدی و نام منت از خاطر رفت

همه را خواندی و تصویر من از دل راندی

پاریا بودم و چون سوختم از آتش قهر

مشت خاکسترم از خشم بر آب افشاندی

چون گل ماه که پرپر کندش پنجه‌ی موج

غنچه‌ی یاد تو پرپر شد و بر خاک نشست

دل من، آینه‌ای بود و پر از نقش تو بود

دیگر آن آینه کز نقش تو پر بود، شکست!

 

نادر نادرپور

/ 1 نظر / 16 بازدید
محمد

هرآنکه ملک جهان را به بوسه‌ای نفروخت حدیث آدم و فردوس را کجا دانســــت فدای نرگس شهلای نیم مســـــت تو باد هرآنچه عقل تهیدست، پر بها دانست