گاهی‌ اوقات همینطور که ساعتها روبه رو یم راه میروی و راه رفتنت کلافه ام می‌کند دلم برایت تنگ میشود. سرم را پایین می اندازم و خاطرم میرودبه نقطه‌ای دور از خیالی که خودم بافتم از آن روز هایی که میخواستم پشتی‌ محکمباشی‌ که تمام اعتمادم را به آن تکیه بدهم. تا تمام وحشت بلوغ و هراس چه کس بودنمرا پشت قامت قویت جا بگذارم و با فراغ بال رشد کنم و ببالم و تجربه کنم. خیالم باخاطرم مرا به پشت قوز افتاده تو می‌رساند در سالهایی دور پشت انبوهی از کتابهای درهمکه تو را محصور میکردند و تلاش سترون تو را برای ترقی‌ و کسی‌ شدن میان خمیازه بیهودهورق هشان به رخم میکشاندند.

چشمهای کودکانهٔ من و بلاهت ذهن کودکان‌امتردید و شکنندگی تو را در خود ثبت میکرد و هر بار که خواستم از دلهره ای که امانم رابرده بود با تو کمی‌ رها شوم خاطرم با ترس چشمهای تو می آمیخت و به من قول میداد کهدیوار محکمی از تو نخواهم یافت. من سکوت می‌کردم. من  ترسها و پرسشهایم را با تماماحتیاجم برای امنیتی بی‌ واسطه در سینه میان نفسی که اعتمادی دیگردر آن نبود محبوسمی‌کردم و صبر می‌کردم تا خودم از وهم ترسهایم بزرگ تر شوم وبیرون بیایم.  من بیرون آمدم! با وهماقتداری که در خودم ساختم و به خودم بالیدم و به من بالیدی که چگونه خود ساخته‌ام ومن در خود ریخته بودم تمام شکهایی که دیگر از وقتشان گذشته بود و من به آنها تنیدشده بودم. تو اکنون در برابر چشمهایم راه میروی و من خاطرم دنبال خیال روزهایی که باتو نگذشت برای تو تنگ میشود. از پس بی‌ خاطره بودن تمام آن روزهلیی که نبود دست نوازشامروز تو برایم قدری بسیار است. دست مهربان و کلام شیرین این روزهایت مرا به ادامههیچ امنیتی در گذشته از تو نمیرساند. من این بار هم سکوت می‌کنم تا نوازشم کنی‌ وشاید با خوشبینی ناشی‌ از سالمندیت به خود ساختگی‌ام اعتماد و افتخار کنی‌ و شاید هم برایم دعا کنی‌.

/ 2 نظر / 6 بازدید
beatris_night

من خیلی وقته که دنبال دست نوازشگرانه سالمندی می گردم اما ...

سحر

در وصف این همه زیبایی در این کلبه چه چیز می توان گفت و چه چیز می توان هدیه کرد جز شاخه گل ناقابلی برای وجود سبز شمازیبا بود...دوست داشتی به کلبه منم سر بزن روز خوش