چشمهایم را می بندم و پا پس می کشم تافراموشم شوند.  تا حساب همه فاصله ها، نیافته ها و نداشته ها از دستم برود. تا تمام زیبایی ها و بخشیدنی های طبیعت مال من شود. تمام شقایقهای بی صاحب و تمام باران های بی مباشر غرامت همه خواهشهای بی جواب من شوند. چشم هایم را می بندم و فکر می کنم مالک همه موهبتهایی ام که بی خواهش من در گوشه ای بی ادراک من بر من بخشیده است. چشم هایم را می بندم و می گذارم بلاهت لبخندم به این همه دارایی مکنونم صورتم را زیبا، جذاب و پر اطمینان جلوه دهد. گونه هایم گل بیندازد و صدای رهای خنده ام جمعی را شادمانه کند. چشم هایم را می بندم و می گذارم سر فرصت تمام بافه های ایده آل ها و آرمان هایم رنگ رضایت بگیرند. چشم هایم را می بندم تا بزرگ شوم.  

/ 1 نظر / 13 بازدید
راحله

خیلی قشنگ نوشتی فرزانه جان...خیلی خیلی قشنگ[گل]