تسلیت

زهرا جان!

دروغ چرا! دارم تعلل می کنم. دلم نمی آید گوشی را بردارم و زنگ بزنم. بعد از آن ور خط صدایی غمگین بشنوم و ندانم که تو هستی یا مادرت که این شب ها عجیب به خوابم می  آید. دلم نمی خواهد شکل آدم های رسمی تا گوشی را برداشتی شروع کنم با جمله های کلیشه ای به تو تسلیت بگویم. این روزها گشته ام دنبال حرفی یا چیزی که شاید واقعا به دردت بیاید. چیزی که آرامت کند. بغض هایت را خالی کند و راه نفست را باز کند. اما اصلا نمی دانم حال این روزهایت چگونه است و تو برای بیرون امدن از آن به چه فلسفه و امیدی خودت را دلخوش کرده ای. تعلل می کنم و این قضیه را برایم سخت تر می کند. کاش این همه فاصله نبود. آنوقت خودم را می رساندم به تو و بی هیچ حرف و معطلی محکم در آغوشت می گرفتم. آنوقت خودم هم مجبور نمی شدم گریه هایم را فرو دهم. با هم کمی گریه می کردیم. بعد آن هم یک طور می شد دیگر. تو لابد خاطره هایی که با هم از پدرت داشتیم را مرور می کردی و من هم مثل همه این روزها همان خاطره ها یادم می آمد. خاطره ی روزهای شاد و رها که هیچ کداممان فکر نمی کردیم که داریم بابت خلقشان در لحظه و ثبتشان برای آینده  چقدر بغض و اشک و دریغ می خریم برای این روزها.

 

/ 3 نظر / 2 بازدید
اسماعیل محمد شریفی

سلام بر شما که روح ایرانی در وجودت است ودرود بر تو که با همه دردها از خدا غافل نشده ای هر کجا که باشی بنده خدای متعال هستی و چیزی از مخلوقیتت نمی کاهد پس به وظیفه انسانی ات عمل کن با هوشیاری و وسعت فکر و اندیشه زندگی کن همه جا خدا مراقب ما است با اعتقاد خوب و توکل به خدا زندگی کن دعایت می کنم سلامت وشاد باشی

Azadeh

bavaram nist ze bad ahdiye ayam hanooz

نرگس

فرزانه جان آمدم بعد یک هفته مریضی توی اینترنت که پیغام محبت آمیزتو جواب بدم و بگم که منم چقدر برات دلتنگم، که این پستت دستمو روی کیبورد بی حس کرد. زهرای خودمون؟ من خبر نداشتم. چقدر همه چیز عجیب و سریعه. درد بغض داره توی بناگوش و حلقم جابجا میشه و والعصر می خونم در حالی که به یاد میارم روزی که رفته بودیم دیدن زهرا ، من از پدر زهرا که هرگز ندیدمش فقط حس خوبی از مهمون نوازی و بزرگواری به یاد دارم از پیغامی که به مامانش داده بود و نمیدونم دقیقا چی بود. به زهرا زنگ بزن زودتر فرزانه. حتی اگه هیچی نگی پای تلفن.