لیلا

سیزده سال بود که لیلا را ندیده بودم. نه صدای هم را شنیده بودیم و نه خطی برای هم نوشته بودیم. تمام خاطرات من از لیلا پشت در کلاس چهارم ریاضی جا مانده بود و من سرسختانه در پس همه این سالها از آنهمه خاطرات در ذهنم مراقبت کرده بودم. دلم می خواست بخشی از من در همان دنیای معصوم نوجوانی با آدمها و خاطره هایش تنها بماند. دوست داشتم فرض کنم هنوز در این بی دروازگی دنیا دری است که اگر روزی آن را بکوبم در پس آن، خنده هایی بی تکلف، امیدهایی بی تعارف و آرزوهای نا محال به رویم گشوده می شود. من در میان خنده های شاد آدمهایی با آرزوهایی بزرگ، دوباره به وجد می آیم. دوباره وسوسه ی کارهای بزرگ و اراده کارهای نا ممکن درونم انباشته می شود. مثل مایعی جادویی تمام وجودم را تسخیز می کند. مرا بار دیگر با آینه آشتی می دهد و من بی واهمه در چشمهای خالی از ترس خودم خیره می شوم و از خویشتنم اراده باز می یابم برای تصمیم های بزرگ ،برای کارهای نا ممکن و شوق درآویختن و رسیدن مرا دوباره در خود می آشامد.

هنوز صدای خنده های بی دغدغه ی لیلا را از پس آن در بسته می شنوم و تمام ماجراهایی که آن خنده ها از آنها برآمده را از برم. با انکه دیگر خنده ای و یا شوری در ان ماجراها برایم نیست، لبخندی محو وام گرفته از ان همه هیاهوهای سالهای دور به لبانم می نشیند و من هنوز خویشنتن را وفا دار به آنهمه ماجرا و رازهای کودکانه می دانم. عضوی از یک گروه که تمام سالهای کودکی و نوجوانیمان را با هم سرکردیم. وقتی تمام دنیایمان نمره بیست ریاضی بود، با هم به مسلخ اولین آزمونمان رفتیم. شاید با هم صدها بار مسلخ های نفس گیر امتحان را تجربه کردیم با نفس های به شماره افتاده و دستهایی عرق کرده. صدها بار با هم با دستهایی لرزان برگه های کتاب را برای یافتن جوابهای درست بعد از امتحان شماره کرده ایم و بسیار با هم یا دستکم کنار هم برای نمره ای که انروز عصاره ای از احیای بخش بزرگی از آرزوهایمان بود، گریسته یا خندیده بودیم.

لیلا را به یاد می آورم در همان سال آخر دبیرستان که کنار هم می نشستیم. روزهایی نفس گیر که همه آرزو هامان قرار بود در یک جلسه کنکور برباد رود و یا به بار بنشیند. لیلا را به یاد می آورم که هر روز با آنهمه اضطراب کنکور باز با آن قهقه های رهایش حضورش را هر صبح اعلام می کرد و در آن روزهای کنکور و تست همیشه از من ادبیات می پرسید و سوال ثابتش معنای کلمه ی ؛کیان؛ بود و ؛دریوزگی؛. من آن روزهای کنکور را با این سوالهای ثابت لیلا که چون ترجیع بند شعری حماسی می مانست در ذهنم ثبت کرده ام و نیز جمله ای معروف از فیلم سلطان که آنروزها دیده بود و دوست می داشت و برایش دیگر یک سلام قراردادی می مانست ؛ عاشق شدی؟...می سوزونتت....

و بعد با همان خنده های رهایش در هزار توی راهرو ناپدید می شد و من هنوز از پس این سالها انعکاس صدایش را از در و دیوار آن کلاس می شنوم.  لیلا و خاطره هایم از او وامدار بخش بزرگی از  دوران نوجوانی من است با تمام احساسهایی که تنها در آن دوره یافتم و پس از آن بر باد دادم. معجونی از بلند پروازی ها و آرزوهایی که تمام نظام غیر عللی و بی عدالت دنیا را به هیچ می گرفت با شعارها و قوانینی که فقط در آن دنیای پاک نوجوانی دانسته و پرداخته می شد، همراه با اشتیاق مواجهه با تمام سوالهای هستی و امید واهی برای به چالش کشیدن تمام ناممکن ها و مجهولات با این چاشنی خامی که ما را آن روزها با معیشتی که بر مردمان می بود اصلا کاری نبود. معیشتی که چون ویروس یک بیماری مهلک برجان همه انان که از ما بزرگ تر بودند افتاده بود. درباره ان حرفی زده نمی شد و یا اگر هم میشد سرهای ما چنان بادهای سهمگینی در خود داشت که این سوزهای موزی در ان کاری نمیشد و آن را تنها به شکل غم ها و نگرانیهای مداوم اما پنهان در چهره مادرها و پدرهامان می دیدیم همراه بالبخندی دردمند و آرزو مدار دربرابر همه جاه طلبی های نوجوانیمان .

من و لیلا برآمده از دوران نوجوانیمان از پس سیزده سال تجربه بزرگسالی در سرزمینی که روز و شبش هم با سرزمین نوجوانیمان یکی نیست به هم رسیده ایم. لیلا را باز می یابم با همان خنده های بلند و رها با صورتی نه چندان دست خورده که افیون زمان  تنها در گودی چشمهایش نشسته. با همان نگاه آشنا که شوخی های کودکانه را به پختگی های بزرگسالی وام داده. در برابرش خودم را باز می شناسم زنی سی و اندی ساله که گرچه می گوید تغییر نکرده ام اما آنقدر آبدیده ام که تعارف را از حقیقت باز شناسم. سرخوشانه با کمی تشویش و دودلی می خواهیم آن در بسته بر خاطرات نوجوانیمان را بگشاییم هرکدام اما با تصویرهایی که در ذهنمان درانداخته ایم. لیلا به من از لحظه هایی می گوید که در خاطرم نیست. لحظه هایی که او سیزده سال با خود داشته در من یادآور هیچ چیز نیست. او هم اما از ؛کیان؛ و ؛دریوزگی؛ هیچ یادش نیست. وقتی با لحن خودش می گویم ؛عاشق شدی..می سوزونتت....؛ با چشمهایی که هیچ از آن بر نمی آید به من خیره می شود و میفهمم که هیچ به یادش نیست. ما دقایقی را در سکوتی سرد با لیوانهایی از چای گرم کنار هم می گذرانیم و من فکر می کنم در پس این سیزده سال هرکدام چندبار بی خبر از هم در یک داستان عشقی سوخته ایم...اینک انکه در برابر من نشسته دختری است با تجربه های بزرگسالی که چیزی آشنا در خنده ها و حالت چشم هایش مرا وا می دارد دوباره بازبشناسمش. با قراردادی ناگفته ما آن در جادوویی به روی خاطرات نوجوانیمان را دوباره می بندیم تا همان طور معصوم، بکر و دست نایافتنی برایمان بماند. ما اکنون روبروی هم چهره های آشنایی داریم که باید از نو بازبشناسیم..

/ 3 نظر / 8 بازدید
sara

خیلی خوب بود فرزانه. انعکاس صدا هایی که می گی، توی اون راهروها و توی اون کلاسها توی گوشم پیچید. گیرم که صدا مال لیلای سال شما نیست، گیرم که صدا، صدای لیلای سال ماست که با همه ی شر و شور نوجوانیش همون طرف کنکور ایستاد و رفت که یک دنیای متفاوت از باقی ما را تجربه کنه. روح صداها و نورها و راهروها و کلاسها ولی همانند... خیلی خوب بود.

sara

خیلی خوب بود فرزانه. انعکاس صدا هایی که می گی، توی اون راهروها و توی اون کلاسها توی گوشم پیچید. گیرم که صدا مال لیلای سال شما نیست، گیرم که صدا، صدای لیلای سال ماست که با همه ی شر و شور نوجوانیش همون طرف کنکور ایستاد و رفت که یک دنیای متفاوت از باقی ما را تجربه کنه. روح صداها و نورها و راهروها و کلاسها ولی همانند... خیلی خوب بود.

khaharat ra ke 6 sal bood nadide boodi chera darbarash hichi nagofti!!!!!!!!!!!!!!!