نمی دانم. اعتراف می کنم که نمی دانم. نه من و نه هیچ انسانی در شعاع بی نهایت از من. نه آنها که از من باهوش ترند. نه آنها که از من زیرک ترند و نه حتی آنها که از من خوشبخت ترند. چیزی در من نیست و یا زیاده چیزی هست. کافی است سر بسته یا گشوده از آن نابود و یا بیش از اندازه بودنم حرف بزنم تا صورت همه شان شبیه علامت سوال شود. گیچ شوند و شاید کمی حکمت و تجربه بدرقه ام کنند. تجربه هایی که گاه همدیگد را هم نقض می کند. خسته شان کنم و خسته شوم از جایی در درونم که انگار شبیه هیچ کس نیست و نسخه هیچ دردی سازگارش نیست. فراموشم نمی شود. چون هر بار از پس چهره ام خودش را سر می دهد روی آینه و یادم می آورد که نمی شناسمش. نه من و نه هیچ کس در شعاع بی نهایت از من.

/ 2 نظر / 2 بازدید
بهنامترین

اعترافتان را ثبت،در کنارش امضاء من را هم بکشید چون من هماعتراف میکنم نمیدان،و ندارم تجربه هایی که گاه همدیگر را و گاه خودم را هم تقض میکند.سلام